|
يائير |
|
صاحب كتاب قاموس در
توضيح اين نام مي گويد: « يائير به معني كسي كه خداوند او را منور كرده است.» |
|
يابنده |
|
پيدا كننده. واجد. |
|
يابيش |
|
از نامهاي عبري كه
اقليتهاي مذهبي خصوصا يهوديان بر گزينند. |
|
يابين |
|
به معني كسي كه « او
خداوند را مراقبت مي كند. » از واژه هاي عبري است. |
|
يادبد |
|
ذهن كه قوت حافظه
باشد. مخفف ياد بود است. |
|
يادگار |
|
آنچه از كسي بجاي ماند
و ياد او را در خاطرها نگهدارد. اثر. نشان. |
|
يارا |
|
صفت فاعلي دائمي است
از يارستن اما استعمال آن امس معني است. قدرت و قوت و توانايي و زهره و
دليري. |
|
ياراحمد |
|
آقا دربند، كوتوال
قلعه در بند از نواحي شيروان بود. |
|
يارجان |
|
ظاهرا فارسي و از
پيرايه هاي دوست است. |
|
يارخ |
|
عنان است. |
|
يارد |
|
به اعتبار نوشته تاريخ
الحكما. نام پدر ادريس و پسر مهلائيل است. |
|
يارش |
|
ياري و مهرباني و
مهرورزي. |
|
يارعلي |
|
يار + علي. دوست علي.
ياور علي. |
|
يارق |
|
تركي و به معني روشن و
سفيد. |
|
يارلا |
|
در تاريخ كرد تاليف
رشيد ياسمي نام يكي از پادشاهان گوتي است كه سه سال سلطنت كرده است. |
|
يار محمد |
|
دوست محمد. ياور محمد. |
|
يارمند |
|
يار + مند كه پسوند
است. دوست و اعانت كننده و ياري دهنده. ياور ياوري ده. |
|
ياروق |
|
از اسماء تركي كه در
تاريخ ابن خلكان ذكرش رفته است. |
|
ياري |
|
اعانت. كمكد دستگيري.
پايمردي. دستمردي. دستياري. پشتي. يارمندي. پشتيباني. نصرت. مساعدت. |
|
يازوك |
|
از امراي مقتدر عباسي
كه ذكر مخالفتش با خليفه مقتدر بالله در حبيب السير آمده است. |
|
يازي |
|
مركب از ياز مخفف
يازيدن و « ي » كه علامت حاصل مصدر است. |
|
ياسان |
|
لايق و سزاوار. |
|
ياسر |
|
شتر كش. كه گوشت بهره
بهره كند. كشنده شتر. |
|
ياسم |
|
ياسمن. ياسمين. مفرد
ياسمون است. |
|
ياسمن |
|
درختچه اي است از تيره
زيتونيان كه داراي گونه هاي بر افراشته يا بالاورنده است. |
|
ياسين |
|
نام سوره سي و ششم از
قرآن مجيد كه مشتمل بر 181 آيه است . |
|
ياشار |
|
عمر كننده. كه عمر
كند. |
|
ياغي |
|
بي فرمان. سركش.
نافرمان. اهل طغيان. طاغي. |
|
يافث |
|
سومين پسر نوح پس از
سام و حام. او پدر اقوام مختلف هند و ژرمن است. |
|
يافر |
|
بازيگر. بازيگر و حقه
باز و رقاص. |
|
يافش |
|
پسر ابراهيم پيغمبر كه
طبق روايات از نخستين كساني است كه به عربي تكلم كرده است. |
|
يافع |
|
كودك باليده. مرد آسا
شده. |
|
ياقوت |
|
نام گوهري است مشهور و
آن سرخ و كبود و زرد مي باشد. |
|
يامن |
|
مبارك و خجسته. طرف
دست. راست آنكه بر دست راست بود. |
|
يانس |
|
خادم و داماد معتقد
بالله بود. |
|
يانيك |
|
از طوايف تركمن ساكن
ايران. |
|
ياور |
|
ياري دهنده و مدد كار.
ياري ده. معين و يار دهنده و اعانت كننده و معاون و مددكار و دوست و موافق.
ناصر. نصير. ولي. يار. ظهير. |