|
وصاد |
|
بافنده. نساخ و
مائك. |
|
وصاف |
|
وصف كننده. وصف شناس.
عارف به وصف. بسيار وصف كننده. طبيب. پزشك. |
|
وصال |
|
مواصله. دوستي بي آميغ
و بي غرض كردن. پيوسته داشتن. در تداول رسيدن به كسي و در در مقابل فراق.
رسيدن به مقصود. |
|
وفا |
|
وعده بجاي آوردن و سر
بردن به دوستي و عهد و سخن. ثبات در عهد و پيمان و قول و سخن و دوستي و صفا و
صدق و ضمانت در كارو كردار. پيمان. عهد. دوستي. صميميت. |
|
وكيل |
|
آنكه بر روي كار
گذارند. آنكه كاري را به وي واگذار شود. |
|
ولد |
|
فرزند. بچه خواه نرينه
باشد خواه مادينه. |
|
ولي |
|
محب و صديق. محب و
دوستدار. معين و ناصر. نصير. ياري دهنده. يارو مدد كار. نامي از نامها ي باري
تعالي است. |