|
سائب |
|
جاري. روان شتابان. |
|
سائبه |
|
نام صحابيه اي است از
موالي حضرت رسول اكرم ( ص ). |
|
سائل |
|
پرسنده، سئوال كننده،
پرسان، گدا، دريوزه گر، نام خواه، مسكين، روان. |
|
سابق |
|
پيش، پيشين، پيشينه،
قبلي، گذشته.پ |
|
سابور |
|
شاپور |
|
ساپاردا |
|
شعبه اي از قبيله آريايي
سكاها بودند كه در حدود قرن هفتم قبل از ميلاد در نواحي شمال غربي ايران
سكونت داشتند. |
|
ساتاسپس |
|
يوناني شده « سب اسپ = صد
اسب » نام يكي از افراد خاندان هخامنشي معاصر خشايارشا است. پدر او چپش پش و
مادرش خواهر داريوش بود. |
|
ساتگين |
|
مطلوب و محبوب در تركي
محبوب و مقشوق را گويند. قدح و پياله شراب خوري. |
|
ساتلمش |
|
شحنه بادغيس از جانب
سلطان مسعود. وي در ابتدا خزينه دار امير محمد بن محمود بود و بعد در دربار
سلطان محمود تقرب يافت. |
|
ساتي |
|
الهه هندي. دختر داكشا و
همسر شيوا است. |
|
ساجد |
|
سربر زمين گذاشته، پشت خم
دهنده. بزانو در آمده . در اسطلاح فقه سجده كننده يعني كسي كه در حال سجده
است. |
|
ساجده |
|
ساجد. |
|
ساجع |
|
نعت فاعلي از يعني سخن
مقفي گوي. عصد كننده كلام و غير آن است. |
|
ساحري |
|
در آتشكده آذر او را در
شمار منقدمين شهزادگان و امرايي آورده است كه از اتراك است و جز اين از
احوالش خبري در دست نيست. |
|
ساحل |
|
لب، كنار، كناره، كران،
كرانه، مناره، دريا، زمين نزديك دريا. |
|
ساداق |
|
ساداق بيگ شحنه فارس بود.
|
|
سادن |
|
چاكر بتخانه ، خادم
بتخانه، حاجب و دربان. |
|
سارا |
|
خالص، خالص و صاف، خالص و
ويژه. |
|
سارال |
|
نام يكي از دهستانهاي بخش
ديواندره سنندج است. |
|
سارزاد |
|
نام شخصي كه همسر مصعب بن
زبير بود و مولف كتاب الوزراء او را به عنوان صاحب باذان كه از قراي خابران
سرخس است نامبره است. |
|
سارنگ |
|
از امراي سلطان فيروز شاه
بود. |
|
سارو |
|
پيشاوند اسامي رجال مانند
سارو اصلان، سارو پيره، سارو تقي، سارو خان، سارو خواجه، سارو علي، سارو
قيلان. |
|
ساره |
|
سارا، يكي از دو زن
ابراهيم خليل الله كه مادر اسحاق است. |
|
ساريه |
|
مؤلف شرح قاموس ساريه را
نام مردي دانسته است در نهاوند كه سخت ترين مردمان بود در دويدن. |
|
ساسان |
|
به نقل از برهان و ناظم
الاطباء و فرهنگهاي ديگر « گدا و گدايي كننده. گدا و فقير. رئيس گدايان.
نرگدا. سردار گدايان. » چون بهمن هماي دختر خود را وليعهد گردانيد ساسان از
خوف جان بكوهسار گريخت و سياحت پيشه كرد. |
|
ساعد |
|
بازو، در استعمال فارسيان
از مج دست تا آرنج را گويند. |
|
ساعي |
|
كوشنده. كوشا. جاهد. جدي.
كاري. كاركن. پشت كاردار. آنكه سعي و جهد كند. |
|
ساغر |
|
پياله، آوند شراب كه آن
را ساتگي، ساتگين و ساتگيني نيز گويند. پياله شراب. |
|
سافر |
|
مسافر، بسفررونده، زن
گشاده روي، فرشته اي كه اعمال بندگان نگاهدارد. |
|
ساقي |
|
آب ده. آب دهنده. آنكه
سيراب كند. شرابدار. پياله گردان باده ده. ميگسار يا آنكه شراب به حريفان
پيمايد. |
|
سالار |
|
همريشه و هم معني
سردار.سالخورده. پيرريش سفيد. فرمانده. سپه سالار. سپهبد. سر كرده. سر لشگر.
سرهنگ. |
|
سالك |
|
مسافر و راه رونده. به
اصطلاح صوفيه طالب تقرب حق تعالي كه عقل معاش هم داشته باشند . |
|
سالم |
|
بي گزند و درست. درست. بي
عيب. صحيح. بي علت. تندرست و سلامت. |
|
سالومه |
|
ملكه يهود، دختر هر دو
فيليپ و هروديا كه بوسيله حيله و مكر عمويش هرود يا انتيپاس سرژان باپتيست
مقدس را از تن جدا كرد زيرا او موجب قطع رابطه آنتيپاس و هروديا شده بود. |
|
سام |
|
آتش چه، جانوري كه در آتش
مسكون مي شود. او را سام اندر مي گويند يعني اندر آتش و سمندر مخفف آن است. |
|
سامان |
|
سامان پهلوي است و در
اصطلا امروز ترتيب و اسباب و آرايش و بمرور ساختن چيزها و ساختن كارها و نظام
و رواج آن باشد. نظام. |
|
سامبيكه |
|
زن كواذ ( قباد ) كه دختر
او نيز بوده و از مزاوجت اين پادشاه با دهتر خود موسوم به سامبيكه كاوس به
وجود آمده است. |
|
سامر |
|
افسانه گوينده و چون اسم
جمع است افسانه گويندگان نيز مي توان معني كرد. نقال. |
|
ساميا |
|
نام ماه يازدهم از سال
ايرانيان در دوره هخامنشي. |
|
ساناز |
|
تركي، نام گلي و از
نامهايي كه زنان را برگزيزينند. |
|
سانياسب |
|
از اجداد افراسياب است. |
|
ساوه |
|
نام پهلواني بود كشاني او
را ساوه شاه نيز مي گفته اند و به دست رستم كشته شد. |