|
نوا |
|
وسايل زندگي. روزي.
قوت. آنچه براي حيات از خورش و پوشش و آلات و جز آن. ساز و برگ زندگي و برگ
معاش. ضروريات حيات. توشه. آذوقه سفر. خوراك. توانگري.و... |
|
نواب |
|
بسيار نيابت كننده.
نايب. وكيل. از القاب شاهزادگان است خواه نرينه يا مادينه. |
|
نواز |
|
حاصل مصدر نواختن است.
نواختن. نوازش. دلجويي. تسلي. |
|
نوبخت |
|
بخت نو. جوان اقبال.
تازه بخت. جوانبخت. |
|
نوبهار |
|
بهار نو. ربيع. فصل
بهار. آغاز فصل بهار. آتشكده. بتخانه. بتكده. |
|
نوتاش |
|
سرمد. هميشه. دايم.
جاويد. |
|
نوح |
|
سوره 71 قرآن كريم
مشتمل بر 29 آيه و از آيات مكيه است. |
|
نوذر |
|
نام پسر منوچهر كه به
دست افراسياب گرفتار و كشته شد. اين منوجهر هشتمين ملك پيشدادي از ملوك عجم
است. |
|
نور |
|
روشنائي، ضياء، فروغ،
روشني. |
|
نوربخش |
|
روشني دهنده. روشني
بخشاينده. |
|
نوروز |
|
به معني روز نو است.
روز اول ماه فروردين كه رسيدن آفتاب است به مقطه اول حمل و ابتداي بهار است. |
|
نوري |
|
منسوب به نور. منسوب
به شهر نور از ولايت مازندارن. مأخوذ از هندي: قسمي از طوطي سرخ. طوطي سفيد. |
|
نوژان |
|
رود با بانگ و سهم
بود. رودخانه است با نهيب و شور بسيار. نام رودخانه اي است. |
|
نوژن |
|
درخت صنوبر و كاج.
نوژ. نوز. نوج. ناژ |
|
نوش آذر |
|
نام آتشكده دوام است
از آتشكده مغان و پارسيان باستان و آن را آذر نوش نيز گفته اند. |
|
نوش آفرين |
|
از نامهاي زنان است و
به قياس مي توان ساز و انگبين ساز را گفت اما نشاني بر اين معني نيافتيم |
|
نوش آور |
|
گلبرگي است كه داراي
نوش است. |
|
نوشابه |
|
آب گوارا. آب خوشگوار.
شربت. |
|
نوشاد |
|
نام شهري است به خو
برويان منسوب. شعراي فارسي بخصوص قدماي ايشان مكرر ذكري از نوشاد نموده اند و
از سياق كلام اسشان چنين بر مي آيد كه آن نام موضعي يا شهربي بوده است كه
خوبرويان در آن بسيار بوده اند. |
|
نوش بر |
|
انگبين. عسل. |
|
نوشدخت |
|
دختر شيرين و مليخ. از
نامهاي زنان است و اين معني به قياس آمده است. |
|
نوشروان |
|
انوشيروان. |
|
نوشزاد |
|
نام پسر انوشيروان
است. |
|
نوشمند |
|
داراري نوش و شيريني.
گوارا. |
|
نوشناز |
|
شيرين ادا. ناز دار.
شيرين حركات. |
|
نوشه |
|
پادشاه نوجوان. شاه
جوان. نوشاه. شاه جوان و كم تجربه. داماد. نو داماد.
قوس و قزح. آژفنداگ. تيراژه. كمر رستم. طوق
بهار. سرير. گوارا. نوش. نوشين. |
|
نوشيروان |
|
انوشيروان. |
|
نوشين |
|
منسوب به نوش كه به
معني شهد باشد. شيرين. آلوده به نوش. از نوش پرنوش. پر از شهد و شيريني. |
|
نوشيبه |
|
صفت نسبي نوشين.
شيرين. دلچسب. گوارا. مطبوع |
|
نون |
|
نام پدر يوشع بني است. |
|
نونا |
|
در زبان كلداني نام
برج حوت است.
نام مادر ابراهيم پيغامبر (ع ) است. |
|
نويد |
|
خبر خوش. مژده.
مژدگاني. هر ژيز كه سبب خوشحالي شود. خوش خبري. بشارت. |
|
نويد |
|
محمد حسين اصفهاني (
ميرزا نويد ) از شاعران قرن يازدهم است. |
|
نير |
|
بسيار نور كننده. نور
دهنده. روشن كننده. روشن. منير. خوشرنگ. تبناك. تابدار. تابان. درخشان.
رخشان. درخشنده. مشرق. كوكب. نجم. |
|
نيرم |
|
نريمان. پدرسام. جد
رستم. |
|
نيره |
|
تأنيث نير است. |
|
نيشام |
|
نام ملكي است كه رب
النوع برق است كه بفارسي درخش گويند. فرشته اي كه فرمان درخشيدن برق را مي
دهد. |
|
نيك |
|
خوب، خوش، هژير، نيكو،
نغز، حسن، مطلوب، پسنديده، صالح، شخص نيكو كار. نيكخو، نيكروش، زيبا، نيكو
رخ، نيكو منظر، مفيد، نافع، سودمند، عجب، شگفت، مناسب، سزاوار، چه بهتر،
خوبي، درست، بهنجار. |
|
نيكا |
|
بسي نيك! چه خوب!
خوشا! خوب و خوش و زيبا و ظريف. |
|
نيكچهر |
|
خوبروي. نيكوروي،
زيبا، جميل. |
|
نيكدل |
|
خوش قلب، خوش فطرت،
كريم النفس، مهربان، خير خواه. نيكدرون، نيكو نهاد. |
|
نيكزاد |
|
پاك نژاد. پاك سرشت.
پاك گوهر |
|
نيكو |
|
پسنديده، حسن، خوب،
خوش، خير، موافق، مطبوع، ملايم، دلپسند. استوار. درست. نرم. ملايم. مهربان.
سزاوار. بسزا. مناسب. درخور. روا. صحيح. |
|
نيلوفر |
|
گياهي است از تيره
نيلوفرهاي آبي كه نزديك به تيره آلاله ها است. |
|
نيما |
|
نام يكي از سرداران
طبرستان است.
نيما يوشيج، علي اسفيدياري، پايه گذار شعر نو ايران. |
|
نيوشا |
|
شنوا. شنونده و فهم
كننده و ياد گيرنده. درك كننده. گوش دهنده. نغو شاك. |