|
نساء |
|
خستگي ناپذير.
ناافتاده. آنكه بستوه نيايد. |
|
نستهن |
|
نام برادر پيران ويسه
است كه در كوه گنابد بدست بيجن كشته شد. آن را نستيهن نيز نوشته اند. |
|
نسرين |
|
نام گلي است معرف و آن
سفيد و كوچك و صد برگ مي باشد. |
|
نسيب |
|
تثبيب كردن به كسي در
شعر. غزل گفتن و وصف جمال زن نمودن. مناسب. |
|
نسيبا |
|
از شعراي عثماني است
كه در جلد ششم قاموس الاعلام ذكرش رفته است. |
|
نسيبه |
|
از زنان شجاع و
نامبردار عرب است. وي بگاه ظهور اسلام به پيامبر ايمان آورد و در سلك صاحبه
وي در آمد و در جنگها شركت جست و مردانه و دوشادوش مسلمانان پيكار كرد. |
|
نشاط |
|
خوشي. شادماني. خرمي.
سرور. شادي. طرب. خرسندي. سرزندگي. دل زندگي. زنده دلي. خوشدلي. رامش. |
|
نصار |
|
يكي از طوايف بني كعب
خوزستان است. |
|
نصر |
|
ياري. عون.
مظاهرت.ياري گري. اعانت. مظلوم. فتح. ظفر. |
|
نصران |
|
ترسا. نصراني. مرد
ترسا. واحد نصارا است. |
|
نصرانه |
|
تأنيث نصران است. |
|
نصرت |
|
ياري كردن. ياري دادن.
دستگيري. حمايت. كمك ياري. اعانت. ياريگري. نصر. فتح. ظفر. فيروزي. پيروزي.
موفقيت. |
|
نصيب |
|
بهره. حظ. بهر. حصه.
قسمت. قسم. |
|
نصيبه |
|
مأخوذ از نصيب. بهره
سهم. بهر. روزي. رزق. حظ. بخش. |
|
نصيح |
|
پند دهنده. نيكخواه.
نصيحت كننده. |
|
نصير |
|
ياري كننده. ياري
دهنده. ياري گرد. مدد كار. ناصر. يار. ياور. ولي. نامي ازنامهاي خداي تعالي. |
|
نظام |
|
رشته مرواريد و جز آن.
رشته جواهر. واسطه نظم و آراستگي. عوام امر. صلاح كار. آراستگي هر چيز. |
|
نظر |
|
نگريستن در چيزي به
تأمل. چشم انداختن. چشم داشتن. چشم. بصر. نگاه. |
|
نظير |
|
مانند. مثل. شبيه.
شريك. هنباز. برابر. يكسان. مساوي. ماننده . همانند. همتا. جفت. يار. شفيق. |
|
نظيف |
|
پاكيزه. پاك. طاهر.
پاكيزه تميز. نفي نهي. حلال. |
|
نظيفه |
|
تأنيث نظيف است. |