|
موبد |
|
رئيس ديني زرتشتيان. |
|
مؤتمن |
|
اعتماد كننده. امين
گيرنده. بي بيم و ترس گرداننده. امين. امين و وكيلي كه داراي امانت باشد. |
|
موثق |
|
استوار كرده شده و
اعتماد داشته شده. استوار. محكم. استوار شده. |
|
موج |
|
كوهه آب. نورد آب.
آشوب دريا. كوهه، خيزابه. خيزاب. آب خيز آشوب دريا. خوش عنان و سبك جولان.
سبك رو. بلند. رميده. از خود رفته. |
|
موجان |
|
چشم پر كرشمه خواب
آبوده. مجازا چشم نيكوان. |
|
موحد |
|
كسي كه خداوند عالم را
يكي مي داند و يكي مي گويد. |
|
مودود |
|
دوست داشته شده. محبوب
كه مورد مهر و محبت است. |
|
مؤذن |
|
آگاهي دهنده. از اعلام
كننده. اذان گوينده. اذان گوي. |
|
موسي |
|
استره. حلاق. تيغ. تيغ
دلاكي كه بدان سرتراشند. طرف اعلاي خود آهني. |
|
موفق |
|
توفيق يافته. كسي كه
پس از گمراهي به راه راست هدايت شده باشد. رشيد. هدايت شده. داراي توفيق و
آنكه هر كاري براي وي موافقت مي كند و به آساني دست مي دهد و بختيار و
سعادتمند و فرخنده. دست يافته. |
|
موقر |
|
مرد آزموده خردمند.
آزموده. بزرگي داشته شده و مرد سنگين و بردبار و باوقار. |
|
مولا |
|
مولي. سرور. مخدوم.
سرپرست كه مورد احترام و ستايش كس يا كسان باشد. |
|
مولانا |
|
خواجه ما. آقاي ما. |
|
مولود |
|
زاده، زاييده شده.
متولد شده. بوجود آمده. پديد آمده. ايجاد شده. پيدا آمده. |
|
مؤمن |
|
اعتماد كننده. راستي
كننده. امين پندارنده.
از نامهاي خداي تعالي است. |
|
مونس |
|
انس دهنده. انس گرفته
و خودگار و خوگر. همراز. انيس. مأنوس. رفيق. همنفس. همدم. آرام دهنده. شاد
كننده. |
|
مؤيد |
|
قوت دهنده. تقويت
كننده. نيرو دهنده. ياري كننده. مساعد. |