|
مستان |
|
مزيد عليه مست كه الف
و نون آخر معني جمع را نمي رساند و به معني در حالت مستي. مست. |
|
مستانه |
|
چيزي كه حركات و سكنات
آن بطور مستان باشد چون لغزش مستانه و رفتار مستانه و گريه مستانه و جلوه
مستانه، منسوب به مست. |
|
مستعان |
|
ياري خواسته شده. كسي
كه از او استعانت كنند وياري خواهند.
نامي از نامهاي باري تعالي. |
|
مستعصم |
|
نعت فاعلي از استعصام،
آنكه سخت مي گيرد چيزي را او ضبط مي كند. |
|
مستنصر |
|
ياري خواهنده و
اسصتمداد كننده. ياري طلب. ياري خواه. سائل و پرسنده. |
|
مستوفي |
|
سر دفتر اهل ديوان كه
از ديگر محاسبان حساب گيرد. سر آمد دفتر داران ماليه يك مملكت. |
|
مسرور |
|
فرخ. شاد. شادكرده.
شادان. شادمان. شادمانه. خوشحال. خوشوقت. خوش. تازه روي. خرم. |
|
مسعود |
|
نيك بخت شده و نيكبخت.
ميمون و مبارك. سعادتمند. خجسته. |
|
مسلم |
|
كسي كه متدين به دين
اسلام باشد. اسلام آورده. كسي كه مردم از دست و زبان او آسوده باشند. |
|
مسلمه |
|
زني كه متدين به دين
اسلام باشد. |
|
مسيب |
|
نعت تفضيلي از تسييب. |
|
مسيح |
|
مرد بسيار جماع، مرد
كثيرالجماع، مرد ممسوح نيم روي كه چشم و ابرونداشته باشد. |
|
مسيحا |
|
نام حضرت عيسي ( ع )
|
|
مشتاق |
|
آزمند چيزي. آرزومند و
بسيار مايل و راغب و طالب و داراي شوق. خواهان. |
|
مشرف |
|
بلند. بالا بر آمده و
افراشته و بلند و رفيع و سركوب و افراخته شده و بلند برآمده نمايان. |
|
مشعوف |
|
ديوانه و شيفته دل از
جنون و بيم و مانند آن شيفته و عاشق و محب. سخت دوستدار. شيفته. |
|
مشفق |
|
مهربان. نصيحتگر.
مهرباني كننده. ترسان و مرد بيمناك. ترسنده بر كسي. |
|
مشير |
|
صاحب مشورت مشورت
كننده. اشارت كننده. با دست اشاره كننده. |