|
ملاحت |
|
نمكيني. زيبايي و
دلربا بودن و خوب صورتي و لطافت و نيكويي و زيبايي دهان و چشم و ابرو. |
|
ملك |
|
پادشاه و جمع آن ملوك
است. |
|
ملك |
|
فرشته و جمع آن ملائكه
است. |
|
ملوس |
|
قشنگ و ظريف و خوشگل.
مطبوع و دلپذير و تو دل برو. زيبا. جميل. قشنگ. ظريف. |
|
ملوسك |
|
زيبا خردك. جميل و
ظريف و زيبا. |
|
ملوك |
|
جمع ملك. به معني
پادشاهان از
نامهاي زنان است. |
|
مليج |
|
نوعي از انواع نارون
است. |
|
مليحه |
|
زن خوب صورت. داراي
ملاحت. نمكين. نمكدار. با نمك.
نامي است از نامهاي زنان. |
|
ممتاز |
|
جدا شده. برگزيده و
پسنديده و منتخب شده و داراي امتياز و برتري و بزرگواري. |
|
منا |
|
جمع منيه است به معني
اميدها، آرزوها و مقصودها باشد. |
|
منتصر |
|
داد ستاننده. پيروز و
غالب و چيره بر دشمن. آزاد شده و آنكه خويشتن را آزاد كند. |
|
منجم |
|
ستاره شناس. سياره
شناس و وقت شناس. اختر شمار. ستاره شمر. اخترگر. فلكي. |
|
منجيك |
|
در تارخ ادبيات ايران
تأليف ذبيح الله صفا. درباره منجيك آمده است: « ابوالحسن علي بن محمد منجيك
ترمذي از شاعران بزرگ نيمه دوم قرن جهارم است» |
|
منشيا |
|
به لغت زند و پازند
خدمتكار آتشكده را گويند. مغشيا. |
|
منصف |
|
داد دهنده. آنكه به
عدالت و داد رفتار مي كند و انصاف دارد و با انصاف و با داد و عدل و داد گر. |
|
منصور |
|
نصرت يافته. نصرت و
ياري داده شده. ياري كرده شده و نصرت كرده شده و حمايت شده و پناه داده شده
از جانب خداوند عالم. |
|
منصوره |
|
مؤنث منصور، ياري كرده
شده و منصور و مظفر.
از نامهاي زنان است. |
|
منعم |
|
مالدار و نعمت دهنده. |
|
منوچهر |
|
بهشت روي ( مينو چهر
). |
|
منور |
|
روشن. روشن و تابدار و
درخشان. روشن شده و روشن كرده شده. باروشني. با نور. فروغمند. |
|
منوش |
|
حالت امر نفي نوش. |
|
منوشان |
|
نام حاكم فارس كه از
جانب كيخسرو حكومت و پادشاهي فارس مي كرد. |
|
منهور |
|
در آنندراج با اين
توضيح آمده است، « لفط هندي است به معني دلفريب.» و نام نقاشي از هند
است. |
|
منهاج |
|
لغت تازي و به معني
راه روشن. راه راست و گشاده. راه فراخ. راه روشن و پندا. |
|
منير |
|
روشن و روشن كننده.
روشن و تابان و درخشان. روشن. |
|
منيژه |
|
نام دختر افراسياب كه
بيژن پسر گيو به او عاشق بود. |