|
مجاهد |
|
كارزار كننده با
دشمنان در راه خدا. به كافران كارزار كننده. آنكه جهاد كند. |
|
مجتبي |
|
برگزيننده چيزي را.
پسند كننده. بگيرنده مال از جاهاي آن. |
|
مجتهد |
|
جهد كننده و اجتهاد
كننده. كوشش نماينده و سخت كوشش كننده، رأي صواب پيدا كننده. |
|
مجد |
|
به بزرگواري غلبه
كردن. چيره شدن در بزرگي. |
|
مجذوب |
|
كشيده شده و جذب شده.
كشيده. در كشيده. ربوده شده. بيخود گشته. شوريده. شيدا. شيفته |
|
مجمر |
|
تخلص حسين طباطبائي
ملقب به مجتهد الشعرا كه از سادات اصفهان بو وي در آغاز شباب به تهران آمد و
به ياري نشاط بهدربار فتحعلي شاه قاجار راه يافت. |
|
مجنون |
|
جنون زاده، ديوانه،
ديوانه شده. |
|
مجيب |
|
جواب دهنده، پاسخ
دهنده، پاسخگوي. پاسخ كننده. |
|
مجيد |
|
شريف و بزرگوار و
گرامي قدر و عالي مرتبت و بلند و پايه جوانمرد و شريف. |
|
مجير |
|
پناه دهنده و دستگير.
زنهار دهنده و پناه دهنده از جور و فرادستي. فرياد رس.
نامي از نامهاي خداوند
تعالي |
|
محارب |
|
با يكديگر جنگ كننده،
جنگنده. رزمنده. جنگجو و بهادر. |
|
محب |
|
دوست دارنده. دوستدار.
دوستار. |
|
محبوب |
|
دوست داشته شده. پسند
كرده شده. پسنديده. دوست. دوستگان. معشوق. |
|
محبوبه |
|
تأنيث محبوب |
|
محترم |
|
با حرمت. مورد تكريم. احترام شده. حرمت داشته
شده. با آبرو و با احترام و با اعتبار و ا عزت و بزرگوار. پاك و مقدس و عزيز. |
|
محتشم |
|
داراي حشمت. با احتشام. با حشمت. زبر دست و
توانا و بزرگ و داراي خدم و حشم بسيار. |
|
محجوب |
|
باز داشته شده از بيرون آمدن. پوشيده. مكسوف.
مستور. در پرده كرده. |
|
محدث |
|
نو كننده، نو آورنده، نو پيد كننده، هر چيز
تازه واقع شده. |
|
محراب |
|
بالاخانه و حجره بالا
حجره. غرفه. صدر مجلس. پيشگاه. صدر اتاق. جاي نشستن پادشاهان كه از مردمان
دور و ممتاز باشند. |
|
محرم |
|
حرام شده. حرام
گردانيده. آنچه از جانب خداي تعالي حرام شده باشد. |
|
محسن |
|
نيكي كننده. آنكه نيكي
و احسان مي كند. نيكو كار. |
|
محسنه |
|
مؤنث محسن.
هر چيزنيك و زيبا و
جميل. زن احسان كننده. زن نيكو كار. |
|
محفوظ |
|
نگاهداشته و حراست
شده، حفظ شده، محروس، مصون، آنچه در حفظ دارند. از بر كرده. حفظ شده. |
|
محقق |
|
تحقيق كننده، پژوهنده. |
|
محمد |
|
ستوده، به غايت ستوده،
ستايش شده، آنكه خصال پسنديده وي بسيار است.
نام رسول اكرم(ص ). |
|
محمود |
|
ستوده و ستايش كرده
شده. ستوده. نيكو سيرت. نامي از نامهاي خداي تعالي. از القاب حضرت محمد( ص ). |
|
محي |
|
زنده كننده، اصل آن «
محيي » است و بيشتر با اضافه شدن به دين صورت محي الدين بكار رود كه به معني
زنده كننده دين است. |
|
مخبر |
|
صاحب اختيار و
گزيننده. صاحب اختيار و پسند كننده. خود سر و آزاد در هر كار. |
|
مخدوم |
|
خدمت كرده شده و آقا و
صاحب و خداوند. بزرگ. فرمانروا. سرور. خداوندگار. دارنده خدمتكاران و خادمان. |
|
مخدومه |
|
مؤنث مخدوم. |
|
مخلص |
|
اخلاص كننده، بي ريا
در عمل. خالص و صاف و پاك و بي غش و صادق و دوست حقيقي و بي نفاق و مطيع و
فرمانبردار. صميم. دوست بي ريا. |