Home - Iranactor - Help


جستجو

سينماي ايران  |   آرشيو فيلم  |  آرشيو هنرمندان  |  آخرين اخبار  |  برنامه سينماها  |  آلبوم عكس  |  سينماي جهان

 

م

 

 


از مهاجر تا مهين
مهاجر

 

كسي كه از جايي بجايي رود از زميني به زميني رود و هجرت كنند.

مهاذر

 

در فارسنامه ابن الباخي آمده است كه « اردشير بن شيرويه: و اتابك او )  و ( اردشيربن شيرويه ) يكي بود نام او مهاذر جشنس و اگر چه او طفل نبود اين اتابك كار نگاهميداشت.»

مهان

 

جمع مه يعني بزرگان.

مهاندخت

 

طبق روايت مجمل التواريخ والقصص دختر يزداد پسر كسري انوشيروان بوده. پسر او بنام پيروز پيش از يزدگرد سوم پادشاه بوده است.

مهبار

 

بارنده ماه. چيزي كه از آن ماه بارد.

مهبانو

 

بانوي بانوان. سرور بانوان. بزرگ زنان.

مهبود

 

نام وزير اوشيروان كه زروان او و پسران او را به زهر ريختن در طعام انوشيروان متهم كرد.

مهبوش

 

ورزيده و كسب كرده. ورزيده و كسب كرده شده و فراهم شده.

مهپاره

 

ماه پاره. كنايه از زن زيبا زيباروي.

مه پيكر

 

ماه پيكر. آن كه پيكر او چون ماه تابان و درخشان است. با پيك و اندامي زيبا. زيبا روي.

مهتاب

 

پرتو ماه و مهشيد و روشني وتابش ماه و نوري كه از كره ماه به سطح زمين مي رسد.

مهتار

 

سربازرس سپاه

مهتاز

 

تاختن چون ماه در تندي و دوام. كنايه از تند رو و سريع السير.

مهتدي

 

راه راست يافته و راه نموده شده و دلالت شده براه سلامتي. بر راه راست. هدايت يافته. راه يافته. راه برده. رشيد. راشد.

مه جبين

 

آنكه پيشاني وي مانند ماه تابان باشد.

مهجور

 

سخن پريشان و هذيان. سخن پريشان و نا حق. سخني كه استعمال آن ترك شده باشد.

مه چهره

 

ماه چهره. با رخساري چون ماه. زيبا روي.

مهد عليا

 

لقبي كه مادر بزرگان و شاهان مي دادند.

مهدي

 

هدايت كرده شده. هدايت كرده شده و ارشاد شده. هدايت شده. به زعم سنت و جماعت كسي كه در موقع معيني براي تقويت دين ظهور مي كند. بسياري از اهل سنت و جماعت مهدي را در شخص معين منحصر نمي دانند بلكه معتقدند در هر عصري ممكن است مهدي ظهور كند.

مهراب

 

نام پادشاه كابل جد مادري رستم زال.

مهراج

 

مه راجه. مهاراجه. راجه بزرگ و آن لقبي است فرامنروايان نواحي هندرا.

مهراد

 

از مولفان دوره ساسانيان است. كتابي به نام بزرگمهربن بختگان نوشته است.

مهرآذر

 

از موبدان پارس و از مردم اصطخر است به عهد نوشيروان. وي با هر مزد آفريد و چند موبد ديگر از پارس به فرمان نوشيروان بيامد و با مزدك مباحثه كرد و به حجت دين او باطل گردانيد.

مهر آزما

 

آزماينده محبت. كه دوستي و مهر را به امتحان گيرد. مهرورز. عاشق.

مهرآزين

 

دهي است جزء بخش شهريار، شهرستان تهران.

مهراز

 

به لغت مراكش، هاون.

مهراس

 

پدر الياس كه مرزبان خزر بوده است به روزگار لهر اسب شاه.

مهرام

 

دهي است از دهستان خانمرود بخش هريس شهرستان اهر.

مهران

 

نام رود سند است.

نام رودي است نزديك تبريز.

مهر اسپند

 

مهر اسفند
مهر اسفند

 

يكي از ايزدان آيين زرتشتي است. نام ملكي كه موكل باشد بر آب و تدبير امور و مصالحي كه در روز مهر اسفند بود بدو متعلق است.

مهر افروز

 

فروزنده و روشن كننده مهر.

مهر انگيز

 

انگيزنده مهر و محبت. انگيزنده شوق و دوستي.

مهر برزين

 

پسر خراد از سرداران بهرام گور است.

مهر پرور

 

پرورنده دوستي. كه در محبت و داد كوشد.

مهرخ

 

كه داغراي رخساري چون ماه است.

مهرداد

 

نام پسر خسرو پرويز. آنگه كه سرداران پرويز را گرفتند و بقصد كشتن وي را حبس كردند مهرداد را پيش چشم او سر بريدند.

مهر علي

 

از شعرا و ادباي متأخر ايران در تبريز بود و زندگي آزادانه و راسته داشت.

مهرك

 

همان مهر است با كاف تصغير كه بايد خورشيد كوچك باشد.

مهرنوش

 

نام يكي از پسران اسفند يار كه بدست فرامرز در جنگ زابل كشته شد.

مهرو

 

ماهروي. مهروي. ماه رو. كه رويي چون ماه دارد.

مهروز

 

مخفف ماه روز. روز و مه. تاريخ.

مهري

 

نوعي از چنگ باشد و آن سازي است كه مطربان نوازند.

مهرين

 

از بناهاي اصفهان است كه طهمورث زيناوند آن را بنا كرده و امروز ناحيتي را بدان باز خوانند.

مهزاد

 

شاهزاده، زاده مه. مهتر زاده. بزرگزاده.

مهستي

 

مخفف ماه ستي. ماه خانم. ماه بانو.

از نامهاي ايراني.

مهنا

 

گوارا. گوارا گرديده. گوارا شده. با عافيت خوشگوار. ساز گار. خوشمزه.

مهناز

 

( مه = ماه + ناز ) كه چون ماه با ناز خرامد.

مهنوش

 

از نامهاي زنان كه در كتاب طوطي نامه آمده است.

مهيار

 

نامي از نامهاي مردان.

مهيم

 

يعني حال تو چيست؟ چيست حال تو؟ چون است كار تو؟ چه چيز حادث شد ترا؟

مهين

 

( مه = ماه + ين ) منسوب به مه.

مهين

 

( مه = بزرگ + ين ) بزرگتر. بزرگترين. اكبر. سالخورده تر. فرزند بزرگتر.