|
مهاجر |
|
كسي كه از جايي بجايي
رود از زميني به زميني رود و هجرت كنند. |
|
مهاذر |
|
در فارسنامه ابن
الباخي آمده است كه « اردشير بن شيرويه: و اتابك او ) و ( اردشيربن
شيرويه ) يكي بود نام او مهاذر جشنس و اگر چه او طفل نبود اين اتابك كار
نگاهميداشت.» |
|
مهان |
|
جمع مه يعني بزرگان. |
|
مهاندخت |
|
طبق روايت مجمل
التواريخ والقصص دختر يزداد پسر كسري انوشيروان بوده. پسر او بنام پيروز پيش
از يزدگرد سوم پادشاه بوده است. |
|
مهبار |
|
بارنده ماه. چيزي كه
از آن ماه بارد. |
|
مهبانو |
|
بانوي بانوان. سرور
بانوان. بزرگ زنان. |
|
مهبود |
|
نام وزير اوشيروان كه
زروان او و پسران او را به زهر ريختن در طعام انوشيروان متهم كرد. |
|
مهبوش |
|
ورزيده و كسب كرده.
ورزيده و كسب كرده شده و فراهم شده. |
|
مهپاره |
|
ماه پاره. كنايه از زن
زيبا زيباروي. |
|
مه پيكر |
|
ماه پيكر. آن كه پيكر
او چون ماه تابان و درخشان است. با پيك و اندامي زيبا. زيبا روي. |
|
مهتاب |
|
پرتو ماه و مهشيد و
روشني وتابش ماه و نوري كه از كره ماه به سطح زمين مي رسد. |
|
مهتار |
|
سربازرس سپاه |
|
مهتاز |
|
تاختن چون ماه در تندي
و دوام. كنايه از تند رو و سريع السير. |
|
مهتدي |
|
راه راست يافته و راه
نموده شده و دلالت شده براه سلامتي. بر راه راست. هدايت يافته. راه يافته.
راه برده. رشيد. راشد. |
|
مه جبين |
|
آنكه پيشاني وي مانند
ماه تابان باشد. |
|
مهجور |
|
سخن پريشان و هذيان.
سخن پريشان و نا حق. سخني كه استعمال آن ترك شده باشد. |
|
مه چهره |
|
ماه چهره. با رخساري
چون ماه. زيبا روي. |
|
مهد عليا |
|
لقبي كه مادر بزرگان و
شاهان مي دادند. |
|
مهدي |
|
هدايت كرده شده. هدايت
كرده شده و ارشاد شده. هدايت شده. به زعم سنت و جماعت كسي كه در موقع معيني
براي تقويت دين ظهور مي كند. بسياري از اهل سنت و جماعت مهدي را در شخص معين
منحصر نمي دانند بلكه معتقدند در هر عصري ممكن است مهدي ظهور كند. |
|
مهراب |
|
نام پادشاه كابل جد
مادري رستم زال. |
|
مهراج |
|
مه راجه. مهاراجه.
راجه بزرگ و آن لقبي است فرامنروايان نواحي هندرا. |
|
مهراد |
|
از مولفان دوره
ساسانيان است. كتابي به نام بزرگمهربن بختگان نوشته است. |
|
مهرآذر |
|
از موبدان پارس و از
مردم اصطخر است به عهد نوشيروان. وي با هر مزد آفريد و چند موبد ديگر از پارس
به فرمان نوشيروان بيامد و با مزدك مباحثه كرد و به حجت دين او باطل گردانيد. |
|
مهر آزما |
|
آزماينده محبت. كه
دوستي و مهر را به امتحان گيرد. مهرورز. عاشق. |
|
مهرآزين |
|
دهي است جزء بخش
شهريار، شهرستان تهران. |
|
مهراز |
|
به لغت مراكش، هاون. |
|
مهراس |
|
پدر الياس كه مرزبان
خزر بوده است به روزگار لهر اسب شاه. |
|
مهرام |
|
دهي است از دهستان
خانمرود بخش هريس شهرستان اهر. |
|
مهران |
|
نام رود سند است.
نام رودي است نزديك
تبريز. |
|
مهر اسپند |
|
مهر اسفند |
|
مهر اسفند |
|
يكي از ايزدان آيين
زرتشتي است. نام ملكي كه موكل باشد بر آب و تدبير امور و مصالحي كه در روز
مهر اسفند بود بدو متعلق است. |
|
مهر افروز |
|
فروزنده و روشن كننده
مهر. |
|
مهر انگيز |
|
انگيزنده مهر و محبت.
انگيزنده شوق و دوستي. |
|
مهر برزين |
|
پسر خراد از سرداران
بهرام گور است. |
|
مهر پرور |
|
پرورنده دوستي. كه در
محبت و داد كوشد. |
|
مهرخ |
|
كه داغراي رخساري چون
ماه است. |
|
مهرداد |
|
نام پسر خسرو پرويز.
آنگه كه سرداران پرويز را گرفتند و بقصد كشتن وي را حبس كردند مهرداد را پيش
چشم او سر بريدند. |
|
مهر علي |
|
از شعرا و ادباي متأخر
ايران در تبريز بود و زندگي آزادانه و راسته داشت. |
|
مهرك |
|
همان مهر است با كاف
تصغير كه بايد خورشيد كوچك باشد. |
|
مهرنوش |
|
نام يكي از پسران
اسفند يار كه بدست فرامرز در جنگ زابل كشته شد. |
|
مهرو |
|
ماهروي. مهروي. ماه
رو. كه رويي چون ماه دارد. |
|
مهروز |
|
مخفف ماه روز. روز و
مه. تاريخ. |
|
مهري |
|
نوعي از چنگ باشد و آن
سازي است كه مطربان نوازند. |
|
مهرين |
|
از بناهاي اصفهان است
كه طهمورث زيناوند آن را بنا كرده و امروز ناحيتي را بدان باز خوانند. |
|
مهزاد |
|
شاهزاده، زاده مه.
مهتر زاده. بزرگزاده. |
|
مهستي |
|
مخفف ماه ستي. ماه
خانم. ماه بانو.
از نامهاي ايراني. |
|
مهنا |
|
گوارا. گوارا گرديده.
گوارا شده. با عافيت خوشگوار. ساز گار. خوشمزه. |
|
مهناز |
|
( مه = ماه + ناز ) كه
چون ماه با ناز خرامد. |
|
مهنوش |
|
از نامهاي زنان كه در
كتاب طوطي نامه آمده است. |
|
مهيار |
|
نامي از نامهاي مردان. |
|
مهيم |
|
يعني حال تو چيست؟
چيست حال تو؟ چون است كار تو؟ چه چيز حادث شد ترا؟ |
|
مهين |
|
( مه = ماه + ين )
منسوب به مه. |
|
مهين |
|
( مه = بزرگ + ين )
بزرگتر. بزرگترين. اكبر. سالخورده تر. فرزند بزرگتر. |