|
معتز |
|
گرامي شمده شده. عزيز
داشته شده. |
|
معتصم |
|
چنگ زننده در چيزي
براي استعانت و نجات. چنگ در زننده. پناه گيرنده.پ |
|
معتضد |
|
داد خواه. ياري
گيرنده. |
|
معتمد |
|
اعتماد كننده بر كسي.
تكيه كننده. |
|
معز |
|
نامي از نامهاي خداي
تعالي. |
|
معصوم |
|
نگاه داشته شده.
بازمانده شده از گناه. بي گناه نگاهداشته شده. بري از گناه. بي گناه. پاك. |
|
معصومه |
|
از اعلام زنان است.
نامي از نامهاي زنان. |
|
معظم |
|
بزرگ. كلان. عمده.
بزرگ داشته. عظيم. بزرگتر و بهتر جزء از هر چيزي. |
|
معلم |
|
آموزاننده. آموزنده.
تعليم كننده. مدرس. آموزگار. استاد. استاد شيخ. |
|
معير |
|
عيار گير. آنكه عيار و
چاشني زر و سيم را معين مي كند. |
|
معين |
|
يار. ياري دهنده،
ياريگر و مدد كار و يار و ياور و دستگير. |
|
مغوشا |
|
مجوس. زردشتي. گروهي
از آتش پرستان و مغان. |