|
مدبر |
|
تربير كننده. صاحب
تدبير. چاره گر. تدبير گر. كارگردان. ناظم امور. كارگزار. كارساز. زيرك.
هوشيار. خردمند. خداوند رأي. صاحب انديشه. حاكم. فرمانروا. مرشد. راهنما.
خداوند. |
|
مدحت |
|
ستايش. مدح. آنچه بدان
ستايند. مديحه. شعر و چكامه اي كه در آن توصيف و تمجيد و تحسين كنند از
ممدوحي و صفات نيك وي بيان كنند. |
|
مدد |
|
افزوني. دستياري.
ياري. يارمندي. كمك پشتيباني. يار. ياور. مددكار. پشتيبان زور قوت. |
|
مدرس |
|
معلم. درسگوي.
آموزگار. استاد. درس دهنده. |
|
مراد |
|
آرزو، كام، خواسته،
خواهش، پنج تن از سلاطين عثماني با نام سلطان مراد بر ممالك عثماني سلطنت
كرده اند. |
|
مراقب |
|
يگرنده. مواظبت كننده.
مواظب. ناظر. نگران. آنكه مي پايد و مراقبت مي كند. حارس. نگهبان. حافظ.
نگهدار. منتظر. متوقع. چشم دارنده. |
|
مرآت |
|
آينه، آئينه، آنچه كه
خود را در آن بيني. |
|
مرتضي |
|
پسنديده، گزيده،
مختار، راضي كرده شده. خشنود شده. |
|
مرجان |
|
مرجان به معني گوهر
سرخ رنگ است. در آب درياي شور مثل نبات مي رويد. |
|
مرجانه |
|
مرواريد خرد.يك دانه
مرواريد خرد. |
|
مرحمت |
|
لطف. رقت. مهرباني.
عطوفت. عطا. بخشش. |
|
مرداس |
|
نام پدر ضحاك. |
|
مردان |
|
جمع مرد. پهلوانان،
دليران، شجاعان، گردان. |
|
سرداويج |
|
مؤسس سلسله اميران
زيادي است كه در ايران شمالي و مركزي و جنوبي امرت داشته اند. |
|
مردخاتون |
|
نام همسر تاج الملوك
بن طغتين امير دمشق و مادر شمس الملوك شهاب الدين محمود است. |
|
مرد خاي |
|
نام عموي استر زن
خشايار شاست و مقبره استر و مرد خاي در همدان است. |
|
مردمك |
|
تصغير مردم است كه شخص
واحد باشد از آدمي، مردم خرد. |
|
مرزبان |
|
سرحددار. صاحب طرف.
طرفدار. مملكت دار. دارنده كشور و مملكت. مسلط. حاكم. فرمانروا. ولايت دار.
شهربان. سردار. امير. سركرده سپاه. اميرزاده. |
|
مرزوق |
|
روزي داده شده. روزي
يافته. روزيمند. مطعم. روزي خوار. |
|
مرژ |
|
نام يكي از آتش پرستان
است و به كسر اول گفته اند |
|
مرسل |
|
فرستاده شده. ارسال
شده. رسول پيغامبر.نبي صاحب كتاب. فروهشته. رها شده. |
|
مرشد |
|
راه راست نماينده.
هدايت كننده. ارشاد كننده. دليل. رهبر. رهنمون. رهنما. هادي. راهبر. استاد و
معلم و مربي و تربيت كننده. ادب آمرزنده ، ناصح و پند دهنده. |
|
مرضيه |
|
پسنديده. مورد رضايت.
مطبوع. خشنود. |
|
مرمر |
|
نوعي از چادر هاي
زنان. قسمتي از پارچه سفيد اعلا. ململ. نازك و نرم و لرزان از هر چيزي. |
|
مرواريد |
|
نوعي ماده صلب و سخت و
سپيد و تابان كه در درون بعضي صدفها متشكل مي گردد و يكي از گوهر ها مي باشد. |
|
مروان |
|
پدر عبدالملك كه پس از
شركت در جنگها عليه علي ( ع ) با او بيعت كرد. |
|
مروت |
|
مردي. مردانگي.
جوانمردي. بزرگواري. انصاف. عياري. |
|
مروج |
|
روائي دهنده. ترويج
كننده. |
|
مري |
|
كوشيدن و ستيزه و
برابري كردن با كسي در مرتبه جدال كردن. لجاج كردن. |
|
مريد |
|
اداره كننده. خواهنده.
صاحب اراده. |
|
مريم |
|
هر زن پارسا كه حديث
مردان را دوست دارد.
نام گلي است كه برگ و گونه و پياز آن چون نرگس
است و برگهاي آن از نرگس باريكتر و سخت تر و گل آن سفيد و بسيار معطر است.
نام مادر حضرت عيسي ( ع ). |
|
مزدا |
|
به لغت اوستا آفريدگار
و خداوند عالم. اهور مزدا. اهورا مزدا. مزدا اهورا. |
|
مزدك |
|
مزدك پسر بامداذ از
مردم مدرنه است كه اصلاحاتي در دين مانوي به وجود آورد. |