|
مبارز |
|
آنكه با كسي به جنگ
بيرون آيد و آن سپاهي باشد. يل. نبرده. جنگجو. رزمنده |
|
مبارك |
|
بركت كرده شده. با
بركت. بركت داده شده. خجسته. همايون. فرخ. فرخنده. ميمون. ايمن. يمن. |
|
مبدع |
|
از شاعران كه در
اصفهان زركشي و نخكوبي مي كرد و در حدود قرن يازده هجري قمري كه دوره حيات
اوست به هند رفت و ديگر خبري از او بدست نيامد. |
|
مبشر |
|
مژده ور. خبر خوش
رساننده. بشير و بشارت دهنده و مژده دهنده. |
|
متوكل |
|
تكيه كننده و اعتماد
نماينده بركسي. |
|
متي |
|
اسم از استفهام در
زمان. |
|
متين |
|
درشت و استوار.
استوار. پخته كار. مستحكم. سخت فوي. سخت نيرومند. |