Home - Iranactor - Help


جستجو

سينماي ايران  |   آرشيو فيلم  |  آرشيو هنرمندان  |  آخرين اخبار  |  برنامه سينماها  |  آلبوم عكس  |  سينماي جهان

 

م

 

 


از ماجد تا مامول
ماجد   بزرگوار و گرامي و بسيار مجد. نيكو خوي و جوانمرد. نيكو خلق گشاده روي. پاك نژاد.
ماخ   زرقلب و ناصره را گويند. دون همت را گويند. به معني مردم پيرو حقير نيز آمده است.
ماخان   در برهان با توضيح « پلواني بوده از پهلوانان چين » آمده است.
ماخك   در منتهي الارب توضيح ماخك در ذيل ماخ آمده و توضيح آن چنين است: نام جد احمد بن جنب نجاري.
ماد   مخفف  مادر است. نام قومي آريايي ايراني نژاد است كه در ابتداي قرن هفتم يا آخر قرن هشتم قبل از ميلاد دولت ماد را تشكيل دادند. اين سلسله به دست كورش هخامنشي منقرض شد.
مادام   قيد است و به مفهوم « تا وقتي كه » « تا » تا زماني كه » .
مادح   ستايش گر و مدح كننده. ستايش كننده. مدح كننده و تعريف كننده. واصف. مداح. ستاينده. آفرين سرا. ستايش سرا.
مادخ   بزرگ، ارجمند.
مارا   تزه بختي.
ماراسپند   نام پدر آذر باد است كه يكي از موبدان آتش پرستان و دانشمندان ايشان بوده است.
مارال   آهو. نام شخصيت اصلي زن رمان كليدر نوشته محمود دولت آبادي.
مارتن   كسي كه تنش مثل مار باشد. آنكه تن و بدن وي مانند مار باشد.
مارج   زبانه آتش بي دود. آتش كه دود نداشته باشد. شعله بي دود.
مارخ   زالزالك وحشي كه در ديلمان و لاهيجان و رودسر آنرا « وليك » گويند.
مارخه   زني بود معروف به شرم و حيا. پس ديده شد كه نبش قبر مي كرد و كسي گفت « هذا حياء مارخه » يعني اينست حياي مارخه و سپس مثل شد.
مارد   خبيث متمرد. سركش. طاغي، ياغي. مرتفع.
مارسا   مارسار، مارفش، لقب ضحاك است.
مارسان   به شكل مار. به اندام مار.
مارش   نام يكي از بتخانه هاي قديم است كه در سه فرسنگي اصفهان بر سر كوهي ساخته بودند و آن را جمله هفت بتخانه است كه بنام سبعه سياره كرده بودند و گشتاسب بتهاي آن بتخانه را برطرف كرد و آتشكده ساخت و بر نام هر يك نو بهار افزود همچون نو بهار تير، نو بهار ماه، نوبهار ناهيد و ...
مارفش   مارسا و مارسان
ماركيوا   اسم فارسي و « نار كيوا » نيز نامند.
مارگوس   در جلد سوم تاريخ ايران باستان مي خوانيم  « نويسندگان قديم مرغاب را مارگوس ضبط كرده اند.»
مارمانه   مار مانند و مانند مار
مارمه   قريه ايست واقع در سه فرسنگي ميانه شمال و مشرق بيدشهر
مارناك   جايي كه پر از ماران باشد. جاي پر از مار.
مارو   به معني مادر  است كه والده باشد.
مازينه   نام زني است كه به اتفاق مردي مازنين نام عمارت سنگويه هندوستان را ساخت.
ماسال   ناحيه ايست در گيلان. از جنوب به ماسوله از مشرق به فومن و از شمال به شاندرمن و از مغرب به خلخال محدود است.
ماسان   دهي از دهستان بيلوار است كه در بخش كاميران شهرستان سنندج واقع است.
ماشاالله   فعل مأخوذ از تازي يعني هر چه خدا بخواهد. بنام ايزد تعالي. چشم بد دور.
ماري   مار بودن. زهر آگين بودن. در حالت صفت نسبي، منسوب به مار، كله ماري.
ماريه   زه سپيد درخشان رنگ تابان بدن.
مازار   عطار و گياه فروش را گويند.
مازر   دهي ميان اصفهان و خوزستان كه از آنست ابراهيم ابهري مازري
مازك   نامي براي مازو كه برجستگي هاي كروي شكل باشد كه بر اثر گزش حشره مخصوصي به بنام سن نيپس گالاتنكتوريا يا بر روي درخت بلوط پديد مي آيد.
مازن   تخم مورچه.
مازند.   مازندر. مازندران.
مازنين   نام مردي بوده كه « حصار سنگويه كرده است در هندوستان و ستونهايش هر يك پاره است و هر ستون به هزار مرد بر نتوان و به دو كس كرده اند مردي و زني ( مازينه )
مازي   مخالف و دور.
مازيار   نام مردي است از حكام مازنداران كه دراصل از پارسيان ايران بوده است.
ماشا   ماشاد
ماشاد   جامه پشميه را گويند به صورت ماشا، ماشار و ماشو نيز آمده است ماشاك نيز ضبط شده است.
ماشار   ماشاد.
ماشاك   ماشاد.
ماشلا   نام زني بود كه بر بالين غذرا آمد پنداشت مرده است.
ماشو   نوعي غربال باشد كه چيز بدان بيزند.
مافروخ   يا ماه فروخ  « نام يكي از موالي عجم مي باشد.»
ماكان   آنچه بوده. آنچه شده. گذشته.
مالان   مالنده. در حال ماليدن
مالك   خداوند. كسي كه داراي چيزي باشد و بتواند در آن تصرف كند.دارا. دارنده.
مالي   بسيار فراوان. در ملك دكن باغبانان را مالي گويند. به يوناني عسل است.
ماما   مادر. ام. والده. زن كه كودك يا كودكاني زاده است. قابله. آنكه زن حامله را در هنگام زادن ياري كند و بچه او را بگيرد. پيشدار.
مامان   در زبان اطفال نه نه مادر كه به اين معني مأخوذ از فرانسه است.
مامك   مصغر مام است كه مادر باشد يعني مادرك.
مانا   به زبان زند و پازند خداي غز و جل است.
ماناك   مخفف آن مانا است كه يعني پنداري كه، گويي كه.
مانان   شبيه. مانند.
مانداك   به نقل كتزياس يكي از پادشاهان ماد بوده است مانداكس يوناني شده اين نام است.
ماندان   دختر اژدهاك پادشاه ماد و زن كبوجيه پادشاه فارس و مادر كورش بزرگ. اين نام را ماندانا نيز نوشته اند.
ماندانا   ماندان
ماندگار   كسي كه در جايي اقامت دايمي و طولاني كند. پايدار. بادوام. آنكه آهنگ ماندن كرده است.
مانده علي   پدر و مادري كه هر چه بچه پيدا كنند زود بميرد و بچه هاشان پا نگيرد، اسم بجه آخري را اگر پسر باشد« آقا ماندي » يا « خدا بگذارد » يا « مانده علي » مي نامند.
مانك   به معني ماه است. مانگ. ماه. خورشيد. مانك علي ميمون مردي بسيار مال از كد خدايان غزنين بود.
مانك ديم   لقب سيد رضي مركب از مانك به معني ماه و ديم به معني روي.
مانگ   مانك.
مانو   صدا و آواز بازگشت ورد آواز. صوت و آواز. آوازه و شهرت شايعه. خبر.
مانورك   مرغابي تيز پر كه سرخاب نيز گويند.
مانورسار   نام يكي از كشنده ها و قاتلان داراب بن است كه او را فريب داد و قصد حيات او كرد.
مانوش   نام كوهي را گفته اند كه منوچهر در آن به دنيا آمد و در آنجا پرورش يافت آن را مانوشان نيز نوشته اند.
نامنوك   مانورك.
مانون   نام نان خورشي است و آن ماهي خرد است كه در خمي از آب كنند و نمك بسيار درآن آميزند تا مهراشوند.
ماني   در لغت به معني نادر باشد كه از ندرت است كه بي همتا و بي مثل و يكه و تنها باشد.
مانيذ   به معني باقي است.
مانيستار   نفس كل را گويند كه بعد از عقل كل است.
ماهاذر   برادر زاده سلمان فارسي بود و تخمه ايشان به شيراز است و عهدي دارند از پيغمبر بخط امير المومنين علي براديم نوشته و خاتم پيغامبر و ابو بكر و عمر و عثمان و علي ( ع ) بر آنجا نهاد.
ماه آزادخوي   نام زن تور.
ماه آفريد   نام كنيزك ايرج بود و بعد از كشته شدن ايرج معلوم گرديد كه حامله بود.
ماهان   جمع باشد ( بر خلاف قياس ) ماهها.
ماهان داذ   نام يكي از قضات دوره ساساني است كه نامش در كتاب ماتيكان هزار دادستان، آمده است.
ماهان مه   لقب و شمگير ابو منصور ظهير الدوله بوده است.
ماهبد   به نقل از مجمل التواريخ و القصص نام سلمان فارسي بوده است قبل از قبول اسلام.
ماهپاره   كنايه از صاحب حسن و خوش صورت باشد.
ماه پيكر   از اسماي محبوب است.
ماه جين   كسي كه پيشاني وي مانند ماه درخشان و تابان باشد.

ماه چهر

 

آنكه چهره او مانند ماه تابان باشد.

ماه خانم

 

نام از نامهاي زنان است.

ماه داد

 

نام شخصي است كه اردشير او را به مقام موبدان موبدان برگزيد.

ماهر

 

استاد كار در كار خويشتن. استاد. استاد هر فن. داناي در كار. كار كشته. زبر دست.

ماهرخ

 

ماه روي. از اسماي محبوب است. ماه رخسار. كسي كه رخسار وي مانند ماه تابان و درخشان باشد.

ماهرخسار

 

ماهرخ.

ماهرو

 

آنكه روي وي مانند ماه باشد.

ماه سيما

 

ماه طلعت. آنكه سيماني وي مانند ماه باشد.

ماه شيد

 

ماه + شيد

نام ماه است چنانكه « خور + شيد » نام آفتاب است.

ماه طلعت

 

ماه سيما. از اسماي محبوب است.

ماهك

 

ماه خرد. سابك را كه بر گونه و جاهاي ديگر بر آيد به تفأل ماهك گويمند تا زود زايل شود. خوبروي كوچك.

نامي از نامهاي ايراني.

ماه لقا

 

از اسماي محبوب است. آنكه روي وي مانند ماه درخشان و تابان است.

ماه ملك

 

دختر سلطان سنجر كه در حباله نكاح سلطان محمود بن ملكشاه بود.

ماه منظر

 

ماهرو. ماهر خسار. ماه چهر.

ماهو

 

نام يكي از حكام سيستان بود كه از جانب يزدگرد حكومت كرد. نام او را ماهويه نيز نوشته اند.

ماهيار

 

نامي از نامهاي ايراني( دهخدا )، نام موبدي كه دارا راكشت ( ناظمالاطبا ).

ماير

 

غله كش. خواربار آور. جمع آن ميار و مياره است.

مايل

 

برگردنده از راه. ترك كننده و برگردنده از راه. جور كننده.

مأمول

 

زنهار داده. امانت دار، معتمدعليه.