|
خستانه |
|
خرقه اي كه از كرباس
دوزند. |
|
خسرو |
|
ملك. پادشاه. كسري.
قيصر. |
|
خسرو پرويز |
|
نام يكي از پادشاهان
ساساني كه از طريق « وستهم » و « وندوي » دو تن از بزرگان ايران پس از خلع
هرمز به پادشاهي رسيد. |
|
خسره |
|
نام يكي از پادشاهان
پارتي و پسر فيروز بن هرمزان است. |
|
خشايار |
|
خشايار شاه نام پسر
داريوش كبير پادشاه ايرانست. |
|
خشبان |
|
در منتهي الارب با اين
توضيح آمده است. « نام مردي است. » |
|
خشتر |
|
لفظي كه در زمان
هخامنشيان به ولايت و احتمالا « استان » اطلاق مي شده است. |
|
خشترپاون |
|
ساتراپ. مرزبان. به
صورت خشترپوان همخ نوشته شده است. |
|
خشداش |
|
مأخوذ از خواجه تاش
فارسي و به معني آن. |
|
خشداشه |
|
خشداش. |
|
خشرشا |
|
خشايارشا. |
|
خشنواز |
|
نام پادشاه تركان كه
با پيروز ساساني جنگيد. |