|
جابر |
|
شكسته بند. ستمگر.
ستمكار. |
|
جاثم |
|
از محمدثان است و ابراهيم
ابن فهد از وي روايت مي كند. |
|
جاحظ |
|
مرد بزرگ چشم. چشم
ورپلغيده. |
|
جادنگور |
|
آن كس را گويند كه آنچه
پارسيان زرتشتي نذرونياز آتش خانه وهير بدان و هربد هيربدان و موبدان و
دستوران كنند، گرفته و به مصرف برساند. |
|
جارب |
|
يكي از شجاعان داود ( ع )
|
|
جارم |
|
از عاماي بزرگ متأخر
اسلام كه در سال 1300 عمري در گذشت. |
|
جازان |
|
مردي شريف و از حكمرانان
مكه بود كه تركها عليه او ائتلاف كردند و پس از مدت كوتاهي از حكمروايي او را
به هنگام طواف كشتند. |
|
جاسبار |
|
يكي از مهندسين ديوان
مشاغل مصر و صاحب كتاب نهايه الاوطارفي عجايب الاقطار. |
|
جاسم |
|
نامي از نامهاي مردان
مانند قاسم و صورت ديگري از قاسم. |
|
جالينوس |
|
نام يكي از سرداران
ايراني كه در جنگ با اعراب شركت داشت و شكست خورد.
نام نوائيست در موسيقي. |
|
جاماس |
|
نام حكيمي كه از را
جاماسب هم خوانده اند. |
|
جاماسب |
|
جاماسب از خاندان هوگوه
در اوستا و برادر فرشوشتر بود و هر دو وزيركي و گشتاسب بودند. |
|
جاماسف |
|
اين جاماسف همان جاماسب
ابن فيروز است كه به اين صورت هم ضبط شده است. |
|
جان آفرين |
|
روان آفرين. خالق روح.
آفريننده جان از صفات باريتعالي. خالق. آفريدگار. خدا. |
|
جانعلي |
|
از سرداران سلطان حسين
ميرزا بايغرا. |
|
جانوسپار |
|
نام موبد خسرو پرويز. |
|
جاني |
|
نام شاعري همداني است. |
|
جاويدان |
|
همواره. باقي،
پيوسته،ابدي، پاينده. |
|
جاويد |
|
پاينده، هميشه دائم.
از نامهايي كه مردان
برگزينند. |
|
جاويدان |
|
مؤسس اوليه فرقه خرميان. |
|
جاهد |
|
ساعي، سعي كننده. كوشش
كننده. |