|
هما |
|
مرغي است كه استخوان
مي خورد و گويند سايه او بر بسر هر كه افتد به دولت و سلطنت رسد. |
|
همازاسب |
|
نام يكي از سرداران
هخامنشي است. |
|
همام |
|
مهتر دلير جوانمرد.
مهتر. سر. سرور. سيد. رئيس. بزرگ. |
|
همايون |
|
در اصل به معني مبارك
و فرخنده است. خجسته. فرخنده. فرخ. فرخجسته. ميمون. |
|
همت |
|
اراده و آرزو و خواهش
و عزم. |
|
همتا |
|
همزاد. همجنس. نظير و
مانند. عديل. همانند. قرين. شيبه. |
|
همدم |
|
هم نفس. نديم. قرين.
دوست. |
|
همراد |
|
دو كس را گويند كه در
همت و سخاوت و شجاعت و جوانمردي و كرم همچو هم باشد. |
|
همراز |
|
محرم اسرار. شخصي كه
از او هيچ چيز پنهان نكنند. دو تن كه رازهاي خود را با يكديگر گويند. |
|
همراه |
|
آنكه در راه با كسي
رود. قرين. همدم. مونس. |
|
همري |
|
زن با بانگ و فرياد
درشت. آواز پليد زنان. |
|
همزاد |
|
هم سن. همسال. توأم.
دو قلو. دوست. رفيق. |
|
همگر |
|
بهم كننده و پيوند
دهنده چيزها. جولاو بافنده. |
|
هميلا |
|
فرنگيس و سهيل سرو و
بالا عجب نوش و
فلكناز و هميلا.
هميلا گفت: آبي بود روشن
روان گشته ميان سبز گلشن. |
|
هنر بخش |
|
آنكه هنر نمايد و به
ديگران هنر آموزد. |
|
هنگامه |
|
مجمع و جمعيت مردم و
معركه بازيگران و قصه خوانان و خواص گويان و امثال آن باشد. |