Home - Iranactor - Help


جستجو

سينماي ايران  |   آرشيو فيلم  |  آرشيو هنرمندان  |  آخرين اخبار  |  برنامه سينماها  |  آلبوم عكس  |  سينماي جهان

 

ه

 

 


از هابش تا هايده

هابش

 

ورزنده. فراهم و گرد آورنده.

هبشه

 

گرو تازه. گروه نو. گروه و جماعت نو و جديد.

هابلوم

 

با استناد به كتاب « كرد و پيويتگي نژادي و تاريخي او » تأليف رشيد ياسمي نام يكي از سلاطين سلسله گوتي است كه دوره سلطنتش دو سال بشتر طول نكشيد.

هابيل

 

نام دومين پسر حضرت آدم است كه به دست برادرش قابيل كشته شد.

هاتف

 

آواز دهنده. خواننده. آواز كننده. آواز دهنده اي كه خود او را نبيني. بانگ دهنده.

 

هاتم

 

از اعلام است.

هاجر

 

نام يكي از دو زن ابراهيم  ( ع ) است.

هادان

 

نام پدر ساره همسر ابراهيم و مادر اسحق.

هادي

 

راهنما. راهنماينده. مرشد. هدايت كننده.

هاراسپ

 

نام پهلواني از نبيرگان نوذر ايت.

هاران

 

نام پدر ساره و عمي ابراهيم ( ع ).

هارپات

 

نام پسر « تيري باز » كه به تحريك « انس » ( پسر اردشير ) بكشتن آرسان همت گماشت. آرسان پسر ديگر اردشير بود كه از يك زن غير عقدي به دنيا آمده بود و شاه وي را بسيار دويت مي داشت.

هارپاگ

 

نام خويشاوند و وزير آستياگ كه مأمور كشتن كوروش شد ولي او را نكشت.

هاروت

 

در توضيح هاروت در برهان قاطع آمده است كه « نام يكي از آن دو فرشته است كه در چاه بابل سرازير آويخته بعذاب الهي گرفتارند، اگر كسي بر سر آن چاه به طلب جادوي رود او را تعليم دهند، گويند اين لغت اگر چه عجمي ست ليكن فارسي نيست.»

هاروك

 

قلعه اي بوده در حدود سيواس آسياي صغير كه تيمور آن را تسخير و خراب كرد.

هارون

 

قاصد و پيك. زنده ياد دهخدا در توضيح هارون مي نويسد:« قاصد كه بر كمر زنگوله داشته تا كس از راهداران و حجاب مانع او نشوند و مردم وي را نشناسند...»

هاشم

 

در لغت به معني آنكه نان در اشكنه خرد مي كند. كوه نرم. دوشنده شير.

هاله

 

خرمن ماه را گويند. آن حلقه دايره ايست كه شبها از بخار بر دور ماه به هم مي رسد، چنانكه ماه در مركز آن دايره مي گردد.

هام

 

مهم. شورانگيز. مهيج. حزن انگيز. اندوهگن.

هامان

 

نام برادر حضرت ابراهيم بود و در وقت سوزانيدن اصنام و بتها سوخته شد.

هامر

 

ابر نيك روان بسيار باران

هامرز

 

فعل امر است و به زبان پهلوي امر به برخاستن است يعني بر خيز.

هامل

 

همدل و موافق. مشابه و يكسان.

هامن

 

مخفف هامون است كه زمين هموار و دشت سخت باشد كه قبول باران نكند. بيابان. دشت. هامون. سطح مستوفي.

هامون

 

دشت و صحرا و زمين هموار خالي از بلندي و پستي كه به تازي قاع خوانند.

هاني

 

فعل امر، به لغت پهلوي امر به نشستن باشد يعني بنشين.

هاوي

 

1) هوادار به معني ذوالهوا، حرف الف از حروف الفبا را گويند به جهت وسعت داشتن مخرج آن براي هوا در هنگام تلفظ.

2) ملخ جراد.

3) گرگ. ذئب.

4) مگس. زباب.

هاويه

 

1) مادر فرزند گم كرده.

2) هوا. جو. ميان آسمان و زمين.

3) كنايه از دوزخ و جهنم است. از نامهاي جهنم است.

4) از نامهاي آتش است.

هايده

 

تأنيث هائد است. هائد به معني توبه كننده، به حق باز گردنده كه جمع آن هود است.