|
باب |
|
بابا، پدر، در خور، لايق، شايسته، سزاوار. به
عربي در خانه را گويند. |
|
بابا |
|
پدر، اب، باب، والد. |
|
بابارتن |
|
نام شخصي كه در قرن ششم مي زيست و مدعي بود از
زمان حضرت مسيح زنده مانده در زمره اصحاب كبار داخل شده است. |
|
بابا طاهر |
|
در تاريخ ادبيات دكتر شفق درباره بابا طاهر
آمده است:« او همداني بوده و مسلك درويشي و فروتني او كه شيوه عارفان است سبب
شد تا وي گوشه گير گشته و گمنام زيسته و تفضيلي از زندگاني خود باقي نگذارده
فقط در بعضي كتب صوفيه ذكري از مقام معنوي و مسلك رياضت و درويشي و صفت تقوي
و استغناي او آمده است. |
|
بابا بفغاني |
|
لطفعلي بيك آذر در باره او مي نويسد:« شاعر
متين سخن پرداز و عاشقي غريب خانه برانداز است مدتي در ولايت خراسان و عراق
بوده، گويند بعلت دوام شرب مدام تلخيها چشيده و به سبب عشق جوانان گل اندام
خواريها كشيده. |
|
بابا نصيبي |
|
نام شاعري كه زادگاه او گيلان بود اما ردر
تبريز حاوا فروشي مي كرد و آخرالامر به وساطت بابا فغاني شيرازي بخدمت سلطان
يعقوب تركمان رفت. |
|
بابك |
|
در لغت« باب» است كه «ك» تصغير به آن افزوده
شده است نعني پدر كوچك. |
|
بابكر |
|
يكي از امراي نوروز كه در ماجراي عزيمت او نامش
همراه امراي ديگر ساربان و سدوم آمده است. |
|
بابكي |
|
جد مادري اردشير مؤسس سلسله ساساني. |
|
بابو |
|
پدر و بزرگ قلندران ورند و پيشواي ايشان. |
|
بابوتار |
|
يكي از مصححان برهان قاطع چاپ كلكته كه در 1818
ميلادي صورت گرفت. |
|
بابوس |
|
يكي از جنگجويان قلعه ظفر كابل كه با همايونشاه
پادشاه افغان مي جنگيدند. |
|
بابونج |
|
از نامهاي زنان ايراني. |
|
بابونك |
|
معرب بانونه فارسي است. |
|
بابوي |
|
نام يك ايراني معروف زمان خسرو پرويز. |
|
بابهاي |
|
نام استاندار نصيبين در زمان ساسانيان. |
|
بابي |
|
شاعر زبردست و حنفي مذهب كه قاضي شهر مدينه
بود. |
|
بابيروش |
|
نام باستاني مملكت بابل كه جزو متصرفات داريوش
بوده است. |
|
بابيك |
|
از اميران شاه شمس الدين علي قهستان از وجود
مهاجمان پاك كرد. |
|
بابيلو |
|
از معتبر ترين ساترابهاي ايران باستان. |
|
بابين |
|
نام تيره اي از كردهاي شهر زور كه از مقابل هلا
كوخان مغول گريختند. |
|
باتك |
|
نام شمشير مالك بن كعب همداني. |
|
باتكين |
|
امير شمس الدين باتكين از امراي سلغريان. |
|
باتمان |
|
وزنه، سنگ ترازو، واحد وزن. |
|
باتور |
|
نام باستاني دشت زهاب. |
|
باتويه |
|
نام يكي از دو فرستاده اي كه بنا به امر خسرو
پرويز و به دست باذان حاكم يمن براي دستگيري حضرت رسول(ص) به حجاز گسيل شدند. |
|
باجول |
|
نام پسر ابونصر كه از تيره مروان بود و اسپيدز
را بساخت. |
|
باجه |
|
نام ثيربدي كه در سال 847 يزدگردي در يزد مي
زيسته است. |
|
باجي |
|
لفظ فارسي است به معني خراجي و باج دهنده. |
|
باختر |
|
شمال. در اوستا به معني شمال است اما برهان آن
را به معني مغرب آورده است. |
|
باخوس |
|
نام نويسنده اي كه مقالات علمي بسياري از او در
روزنامه الروضه چاپ لبنان به طبع رسيده است. |
|
بادان |
|
نام يكي از سرداران خسرو پرويز. |
|
بادپرك |
|
كاغذ باد را گويند. |
|
بادر |
|
ماه تمام، غلام تمام در جواني. |
|
بادران |
|
نام فرشته ايست كه باد را حركت دهد و از جايي
بجايي برد. |
|
بادرساد |
|
تيره اي از طايفه سهوني ايل چهار لنگ بختياري. |
|
بادليكا |
|
نام كوهي است به خراسان بحوالي هرات. |
|
باذام |
|
نام تيراندازي مشهور پسر شميران از خاندان
جمشيد. |
|
باذان |
|
باذام. |
|
باراز |
|
دهي از دهستان پسكوه بخش قاين شهرستان بيرجند. |
|
باراق |
|
پسر ابي نو عم بود كه بني اسرائيل را از دست
يسابين شهريار كنعان خلاصي داد. |
|
باران |
|
قطره هاي آبي كه از ابر برروي زمين مي
ريزد و سبب حصول آن بخار آبي است كه ابر را بوجود آورده است. |
|
باربد |
|
نام مطرب خسرو پرويز است. |
|
باربذ |
|
به معني امير اعظم كه هر وقت خواهد بدر گاه
پادشاه بار يابد. |
|
بارج |
|
ملاح ماهر را گويند. |
|
بارجا |
|
باد گرم تابستان. باد تند گردناك. |
|
بارحه |
|
دوش، شب گذشته، قسمت آخر روز. |
|
بارد |
|
سرد، ضد حار، خواه به قوه باشد خواه به فعل.
شمشير بران. |
|
بارز |
|
نمايان شونده، ظاهر و پيدا شونده و آشكار |
|
بارس |
|
فرمانرواي گرگان به امر امير اسماعيل ساماني. |
|
بارسين |
|
نام يكي از زنان ايراني است كه پس از شكست دارا
در دمشق بچنگ اسكندر افتاد. |
|
بارع |
|
آنكه در تمام و كامل باشد. آنكه در مهتري فوق
همگنان باشد. |
|
بارق |
|
برق، هر چه بدرخشد. روشن و تابان. |
|
بارماس |
|
از احكام تولي خان داروغه مرو. |
|
بارمان |
|
كلمه فارسي به معني شخص محترم ولايق داراي روح
بزرگ. |
|
بارنابه |
|
يكي از قديم ترين تلامذه حواريون و پسر عموي
ماركوس حواري است. |
|
باري |
|
نامي از نامهاي خداي تعالي، خالق. |
|
باريس سس |
|
يكي از هفت نفري كه براي از ميان برداشتن
بردياي دروغي هم سوگند شدند و در كار خود نيز توفيق يافتند. |
|
باريسه |
|
مؤنث باريسي، زن باريسي. |
|
بازان |
|
در حال باختن، بازنده. |
|
بازانس |
|
نام پزشك واسقف مسيحيان ايرانست كه در انجمن
روحانيون كه از طرف كواد براي مباحثه با مدافعين كيش مزدكي فراهم شد، دعوت
شده بود. |
|
بازرنگ |
|
ناحيه اي در فارس. |
|
بازيار |
|
بازدار، مربي و نگاه دارنده باز، برزگر، زارع. |
|
بازيدخان |
|
يكي از سرداران عهد اسلام شاهي در هند. |
|
باژه |
|
نام سرداري كه در زمان اردشير دوم و در جنگهاي
بين لشگريان ايران ولاسدموني. |
|
باشا |
|
معرب پاشا.حاكم، والي وزير بزرگ، وزير. |
|
باشي |
|
بيشتر در تركيبات بكار رود، مثل آبدار باشي و
آشپز باشي. |
|
باعور |
|
پدر بلعم كه در زمان موسي (ع) بود. |
|
بافرغ |
|
بافرگ. |
|
بافرگ |
|
نام مغن مغ آتشكده آذر گشسب. |
|
بافو |
|
نام مادر سلطان محمد سوم وزن سلطان مراد ثالث
پادشاه عثماني و معروف به صفيه. |
|
باقيا |
|
از شعراي ايران و اهل كاشان. |
|
باقي |
|
آنكه داراي دوام و ثبات باشد. پايدار . جاويد.
بي زوال. ازلي. |
|
باكاسيس |
|
نام حاكمي كه از طرف مهرداد اول پادشاه اشكاني
بر ماد بزرگ گماشته شد. |
|
باكاليجار |
|
لقب چندتن از امراي آل زياد كه در گيلان و
مازندران حكومت داشته اند. |
|
باكباك |
|
از اعلام است. |
|
باكتو |
|
نام يكي از فرزندان منكوقا آن بوده است. |
|
باكياك |
|
نام يك تن از مشاهير موالي ترك در قرون اوليه
اسلامي. |
|
باكيال |
|
نام سرداري در زمان المهتدي بالله خليفه عباسي. |
|
باگيا |
|
نام سرداري در زمان داريوش اول. |
|
باگواس |
|
نام خواجه دربار اردشير دوم. |
|
بالار |
|
شاه تير را گويند و آن چوب بزرگ است كه هر دو
سر آن بر بالاي ديوار عمارت باشد و سرچوبهاي ديگر را بر بالاي آن گذارند. |
|
بالتو |
|
از امراي زمان غزان خان است. |
|
باماش |
|
در زمان سلطان حسين بايقرا داروغه سرخس بود. |
|
بامداد |
|
داده بام، آفريده فروغ، بخشيده روشنايي. داده
صبح. |
|
بانبشن |
|
ملكه. شاه زن. شه بانو. |
|
بانو |
|
رئيسه. زن خانم. خاتون خانه. |
|
بانيك |
|
نام طايفه اي از تركمنان در ايران |
|
باوند |
|
پسر كيوس پسر قباد پسر فيروز از ملوك مازندران. |
|
بايان |
|
سومين تن از خاندان آق اردو در دشت قبچاق شرقي
از خاندان اوردا. |
|
باي تگين |
|
نام غلام بو نصر مشكان بوده است كه بو نصر دبير
بزرگ و استاد ابوالفضل بيهقي بوده است. |
|
بايتوز |
|
از امراي زمان غزنويان كه با يتو زيان به او
منسوبند. |
|
باي خاتون |
|
دختر ابراهيم بن احمد زني زيبا روي، نيكوكار،
بافضل و از خاندان علم و ادب بود و مذهب شافعي داشت. |
|
بايدار |
|
پسر جغتاي پسر چنگيز خان مغول. |
|
بايدو |
|
ششمين فرمانروا از خاندان هلاكو يا هلا كوئيان. |
|
بايرام |
|
از اسامي تركان است و احتمال دارد صورتي از
بهرام باشد. |
|
بايزيد |
|
چهارمين از سلاطين عثماني كه بعد از مرادخان
اول به سلطنت نشست. |
|
بايسنقر |
|
نام عده اي از شاهزادگان تيموري و غير تيموري. |
|
بايقرا |
|
سلطان حسينن ميرزا فرزند منصور و معروف به
خاقان منصور. |
|
بايك |
|
از نامهاي مردان است. |
|
بايگان |
|
خازن، حافظ و نگهدارنده اوراق مدون. |
|
باينجار |
|
از امراي زمان غازان خان مغول. |
|
بايندر |
|
از امراي طوالش در زمان شاه طهماسب صفوي و
سلاطين بعد از او |