|
افتخار |
|
نازيدن، باليدن، فخر كردن. |
|
افخم |
|
بزرگ قدرتر، گرانمايه تر، بزرگتر. |
|
افرائيم |
|
پسر دوم يوسف يكي از طوايف داده است. |
|
افراسياب |
|
نام پادشاه تركستان است. |
|
افرم |
|
نام مردي ست كه مسجد جامعي در مصر بنا كرد. |
|
افروز |
|
روشن، روشن كننده. از نامهايي كه هم براي مردان و هم براي زنان برمي گزينند. |
|
افريدون |
|
فريدون. |
|
افژنگ |
|
در
حاشيه فرهنگ اسدي به عنوان توضيح افژنگ آمده است:« چون زيبائي بود همچو
اورنگ» |
|
افسانه |
|
سرگذشت و حكايات گذشتگان باشد. قصه، داستان، حكايت، تمثيل. و ازنامهايي كه بر
زنان مي گذارند. |
|
افستا |
|
اوستا. |
|
افسر |
|
تاج و كلاه پادشاهان، تاجي از ابريشم مكلل با جواهر. |
|
افشار |
|
چيزي كه به زور پنجه از هم افشرده شود چون سيم دست افشار و زردست افشار. |
|
افشك |
|
شبنم را گويند كه شبها بر روي سبزه و گل نشيند. |
|
افشين |
|
لقب پادشانان اشروسنه. |
|
افصح |
|
فصيح تر در بيان و سخن آرايي. |
|
افضل |
|
فاضلتر، بافضلتر، برتر، اشرف. |
|
افطح |
|
آفتاب پرست، مرد پهن سر، پهن سرو پاي. |
|
افطس |
|
افطح |
|
افلادوس |
|
نام شخصي كه به يك روايت معلم زرتشت پيامبر دين زرتشت بوده است. |
|
افلاطون |
|
از
شاگردان فيثاغورس بود كه با سقراط نزد او تلمذ مي كرد. |
|
افهم |
|
داناتر، بافهم تر. |
|
اقبال |
|
روي به چيزي آوردن، پيش آوردن و روي آوردن به هر چيزي. |
|
اقدس |
|
پاكتر و مقدس ترد. |
|
اقليدس |
|
رياضي دان و منجم و فيلسوف مشهور و متبحر در هندسه. اين فيلسوف اصلا يوناني
در صور شام سكونت و به صنعت تجاري اشتغال داشت. |