|
آئبه |
|
مؤنث آئب،
آبي را گويند كه در نيمروز خورند |
|
آئريك |
|
نام دنياي
يازدهم اشو زرتشت كه راجيس نيز گفته شده است. |
|
آئر خيس |
|
پوست ريشه
گياهي ست به نام امير باريس يا زرشك |
|
آئل |
|
شير ستبر، هر
چيز ستبر از روغن و عسل و مانند آن. |
|
آئن |
|
به معني مرفه
و تن آسان. |
|
آئين گشسب |
|
نام سپهبدي
كه به فرمان هرمز به جنگ بهرام چوبينه رفت. اين سپهبد به دست مردي زنداني به
قتل رسيد. |
|
آب |
|
مايع شفاف،
بي مزه و بي بو كه حيوان از آن آشامد و نبات بدان تازگي و تري گيرد و آن يكي
از چهار عنصر قدماست و به عربي آن را ماءوبلال خوانند. |
|
آبابا |
|
نام ملكه
سكائي. |
|
آبابوس |
|
نام پدر
اورنت از سلاطين سكايي. |
|
آباتاز |
|
از كارگزاران
دربار هخامنشي كه در تورات نامش آمده است. |
|
آباتر |
|
نام روستا و
محلي است در كنار جاده رشت به آستارا ميان كسماتا گوراب. |
|
آباد |
|
احتمال دارد
مركب از آو و پاته باشد. معمور، عامر، آبادان، مسكون. |
|
آبادان |
|
بندري است در
مصب شط العرب موسوم به دماغه گيشه. |
|
آباده |
|
نام سه محل
است در استان فارس كه مشهور ترين آن شهرستان آباده است. |
|
آبادي |
|
به معني
عمران و سعادت است. |
|
آباديس |
|
در دوره
هخامنشي از موبدان و پزشكان صاحب نام بود. |
|
آباديان |
|
نامي كه به
امت مه آباد اطلاق شود. مه آباد نخستين پيغمبري بود كه به عجم مبعوث شد و
كتابش را دساتير دانند. |
|
آبار |
|
اسرب، سرب،
سرب سوخته و سرب سياه را گفته اند. آبار دفتر حساب و ديوان حساب. |
|
آبازه |
|
نام ديگري
براي ابخاز و در زبان تركي به معني ابخازي است. |
|
آبافت |
|
جامه ستبر و
گنده. |
|
آباقا |
|
|
|
آبان |
|
نام فرشته
موكل بر آهن و تربير كننده امور و مصالحي كه در روز آبان از ماه آبان واقع مي
شود. |
|
آبانداد |
|
از نامهاي
مردان تا زمان ساسانيان است. |
|
آباندان |
|
رسول خسرو
اول به دربار روم. |
|
آباندخت |
|
همسر دارا
شاه ايران در دوره ساساني. |
|
آبانگان |
|
نام روز آبان
در ماه آبان كه آن روز عيد آن ماه باشد. |
|
آبانگاه |
|
نام فرشته
موكل بر آب و نام روز دهم از فروردين ماه است. |
|
آبان ياد |
|
نام مردي كه
در شهر ري مكان داشت و يزدگرد سوم ساساني را به هنگام فرار پناه داد. |
|
آباوخوس |
|
از دلاوران
نام آور سكاها. |
|
آبايان |
|
گفته اند نام
كوهي باشد كه بلنداي آن چهل فرسنگ است. |
|
آبتين |
|
نام پدر
فريدون. |
|
آبدارك |
|
نام پرنده
كوچكي است كه در زبان عرب به آن صعود گويند. |
|
آبداگاش |
|
نامي مربوط
به زمان شاپور اول كه در كتيبه كعبه زرتشت آمده است. |
|
آبديس |
|
|
|
آبديز |
|
يكي از
شعباتي كه به رود كارون وصل مي شود و نام ديگرش آب دزفول است و گويند
بزرگترين آبراهه كارون بوده است. |
|
آبر
|
|
قريه اي در
سيستان كه ابوالحسن محمد بن حسين بن ابراهيم بن عاصم آبري از ائمه حديث به
آنجا منسوب است. |
|
آبرام |
|
ابراهيم |
|
آبراهام |
|
ابراهيم |
|
آبريس |
|
آشام، آشاب،
آب چلو |
|
آبس |
|
نام شهر و
دياري ناشناخته و نامعلوم است كه ذكرش در شرفنامه آمده است. |
|
آبسال |
|
باغ، حديقه،
جمع آن آبسالان است. |
|
آبست |
|
مخفف آبستن
است. |
|
آبستا |
|
اوستا |
|
آبسته |
|
زمين آماده
شده براي زراعت. |
|
آبسر |
|
لرزانك
مانندي كه از آب گوشت و مرغ پخته و غيره پس از سرد شدن پديد آيد. |
|
آبسكن |
|
شهركي بوده
است به ناحيه ديلمان. |
|
آبش |
|
آنكه اطراف و
پيشگاه خانه كسي را به طعام و شراب بيارايد. |
|
آبشتن |
|
مخفي كردن،
نهفتن،
پناه كردن. |
|
آبشن |
|
آويشن. |
|
آبشينه |
|
نام محلي در
كنار راه ملاير به همدان. |
|
آبق |
|
گريخته، فرار
كرده، گريزنده. |
|
آبق |
|
آبوه، سيماب،
زيبق معرب آبك است. |
|
آبك |
|
آبق |
|
آبك |
|
در برهان به
معني هر چيز پر آب آمده است. |
|
آبگار |
|
نام هشت تن
از پادشاهان. |
|
آبگين |
|
آينه، موأت. |
|
آبنايُخ |
|
لقب قطلغ بن
پهلوان از امراي دوست سلجوقيه كه در زمان خوارزمشاه مقام امير الامرايي داشت
و در حمله مغول امير بخارا بود و پس از استيلاي مغول به خراسان و از آنجا به
ري رفت و به پسر خوارزمشاه پناهنده شد. اين نام در تواريخ فارسي به شكلهاي
ايتاخ و انيانج نيز آمده است. |
|
آبنوس |
|
چوبي سنگين،
سخت و سياه كه گرانبهاست و از درختي به همين نام حاصل آيد. |
|
آبو |
|
1)نيلوفر
آبي، نيلوفر، ليلوپر 2)دايي، خال، برادر مادر، خالو. |
|
آبين |
|
قريه اي بوده
به نزديك دارابگرد. |
|
آبيو |
|
آبي، كبود،
نيلگون، ازرق. |