|
شبا |
|
نام شخصي از نسل سام. |
|
شباك |
|
از دوستان و معاصران
غزالي در نيشابور و از شاگردان امام الحرمين بود. |
|
شباويز |
|
مرغي كه شب خود را به يك
پاي بياويزد و حق حق گويد و او را حقگو نيز گويند. |
|
شباهنگ |
|
شب آهنگ. قصد كننده به
وقت شب. |
|
شب افروز |
|
هر چه در شب درخشد. به
معني ماه نيز آمده است. |
|
شبديز |
|
شب رنگ. سياه فام. مانند
شب در سياهي |
|
شبگير |
|
صبح و سحرگاه. وقت سحر. |
|
شبلي |
|
از نيكان بوشنج بود در
بخارا كاتبي افتكين مي كرد. |
|
شبنم |
|
ژاله، بشم. پژم، قطرات
ريز آب كه در شبهاي مرطوب بر زمين ريزد. |
|
شبيار |
|
يار و مونس شب. نام
معجوني كه آن را در شب خوردند و خوابند. |
|
شتاك |
|
ستاك. استاك. استاخ.
شتاخ. شاخ تازه و نازك باشد كه تز بخ و بن درخت و از شاخ درخت سرزند و بيرون
آيد. |