|
شابك |
|
تازي و به معني راه در هم
و آشفته. |
|
شابل |
|
تازي و به معني كودكي كه
در ناز پرورده شده باشد. |
|
شاپور |
|
شاهپور. |
|
شاداب |
|
سيراب، پر آب، آبدار. |
|
شادان |
|
خوشحالي كنان، خوشحال،
شادمانه و مسرور. |
|
شاد بخت |
|
خوش بخت. نيكبخت. |
|
شاد بهر |
|
خوشحال. كسي كه از تمتعات
دنيوي بهره وافر داشته باشد. |
|
شاد تگين |
|
يكي از امراي صاحب اقتدار
دربار خوارزمشاه كه پس از شكست سپاهيان البتگين بدست امير نصر سپهسالار سلطان
محمود غزنوي گرفتار شد. |
|
شادزيك |
|
برادر شيرويه پسر كسري
پرويز است. |
|
شادك |
|
جد يا پدر يوسف سجستاني
كه محدث بوده است. |
|
شادمهر |
|
شهر يا جايگاهي در
نيشابور بوده است. |
|
شادن |
|
آهو بره بي نياز از مادر. |
|
شادويه |
|
بنا به نوشته زنده ياد
دهخدا « نامي از نامهاي ايراني » است. |
|
شادي |
|
شادماني، خوشحالي، بهجت،
نشاط طرب، خوشدلي. |
|
شاذ |
|
نادر، كمياب، ديرباب،
دشوارياب، تنگ ياب. عزيز، منفرد. |
|
شاذان |
|
نامي از نامهاي ايراني
است. |
|
شارك |
|
مرغي است خوش آواز و
كوچك. گويند هزار دستان است. |
|
شارون |
|
به معني دشت. اين نام به
ساحلي در ميانه قيصريه و يافه اطلاق شده كه خرمي و بار آوري آن مشهور است و
سليمان در كتاب جامعه خود « نرگس شارون » را تعريف مي كند. |
|
شارويه |
|
نام پسر خسرو پرويز است
كه به شيرويه و شرويه اشتهارد دارد. |
|
شاسب |
|
لاغر، خشك از لاغري. |
|
شاطر |
|
شوخ، بي باك، كسي كه از
خباثت خود مردمان را عاجز كرده باشد. |
|
شافع |
|
خواهش كننده. خواهشگر. در
خواست كننده. شفاعت كننده. |
|
شاكر |
|
سپاس دارنده، سپاسگزار،
شكر كننده. سپاسدار، نيكي شناس. نام است از نامهاي باري تعالي. |
|
شامل |
|
فراگيرنده، عموميت
دارنده. كامل عيار. مشتمل و مربوط به چيزي. |
|
شاملو |
|
حسن خان فرزند حسين خان
در عهد شاه عباس اول حاكم شهر هرات و مردي بسيار خوش خط بود. |
|
شانديز |
|
قصبه اي از دهستان بخش
طرقبه شهرستان مشهد. |
|
شاور |
|
نديم و مصاحب خسرو پرويز
كه رابط ميان خسرو و شيرين د عشق بوده است. |
|
شاوران |
|
نام پدر زنگه است از
پهلوانان داستاني ايران باستان. |
|
شاه آفريد |
|
دخت فيروز بن يزدگرد بن
شهريار كه در جريان فتح سمرقند يزد حجاج فرستاده شد و حجاج او را به وليد
هديه كرد و او مادر ابو خالد يزيد بن وليد بن عبدالملك است. |
|
شاه بانو |
|
زن شاه، ملكه شهبانو.
از نامهاي زنان است. |
|
شاهپر |
|
مخفف آن شهپر بيشتر مورد
استعمال دارد. چند پر بزرگ بر بال مرغ كه پرواز به قدرت آنها انجام مي گيرد. |
|
شاه پرند |
|
نام بانوي ايراني كه نوه
يزدگرد آخر پادشاه ساساني بوده است و به ازدواج وليد بن عبدالملك خليفه اموي
در آمد. |
|
شاه پسند |
|
گلي است به شكل بوق كوچك
كه رنگهاي مختلف دارد. |
|
شاه پور |
|
پور شاه. پسر شاه. فرزند
نرينه شاه. شاهزاده. |
|
شاه پوه |
|
نام پسر اردشير ساساني
است. |
|
شاه تقي |
|
از ياران و كسان شاه
اسماعيل صفوي كه از جانب وي به يزد رفت و به دست احمد ساروئي كه حاكم قبلي
يزد بود به قتل رسيد و خود اين ساروئي نيز بدست محمد كره كشته شد. |
|
شاه جهان |
|
از پادشاهان سلسله بابري
و از نوادگان امير تيمور گوركان است كه از سال 1037 تا 1068 سلطت كرد. |
|
شاه حسن |
|
ركن الدين ابن شاه محمود
معين الدين اشرف يزدي هفتمين وزير شاه شجاع بود. |
|
شاه حسين |
|
وزير شاه اسماعيل صفوي
است. |
|
شاه خاتون |
|
دختر قدر خان. خان
تركستان كه نامزد سلطان مسعود غزنوي بود. |
|
شاه خانم |
|
بانوي بانوان. بانوي
مختار از سوي ديگر بانوان. |
|
شاهد |
|
مشاهده كننده امري يا
چيزي. نگاه كننده. گواه حاشر و ناظر. اداي شهادت كننده. گواه. نامي از نامهاي
خداي تعالي است. |
|
شاهدخت |
|
دخت شاه. دختر شاه.
شاهزاده خانم. شاه دختر. |
|
شاهرخ |
|
مركب از شاه و رخ. داراي
رخساري چون شاه. شاه منظر. شاه سيما. حركتي در شطرنج كه به شاه كيش داده شود
تا برخيزد و پس از آن حريف رخ را بزند. |
|
شاه رستم |
|
نام يكي از حكام لرستان
بوده است. |
|
شاه رضا |
|
يكي از القاب امام هشتم
امام رضا ( ع ) است. |
|
شاه زنان |
|
لقب شهربانو دختر يزدگرد
همسر امام حسين ( ع ) و مادر حضرت زين العابدين ( ع ) . |
|
شاهك |
|
مصغر شاه. شاه كوچك. |
|
شاهمير |
|
برادر ميرك بيك وزير شاه
اسماعيل صفوي بوده است كه بعد از برادرش مدتي منصب وزارت داشت. |
|
شاهنگ |
|
ملكه زنبور عسل را گفته
اند. |
|
شاهين |
|
يكي از مرغن شكاري بسيار
بزرگ است. |
|
شايان |
|
لايق و سزاوار و در خور.
شايسته و مناسب و پسنديده. فراخور. زيبا. |
|
شاير |
|
عسل چين. انگبين چين و
انگبين بردار از خانه زنبور عسل. |
|
شايسته |
|
به معني شايان آمده است. |
|
شايق |
|
راغب. مشتاق و خاطر خواه
و آرزومند و داراي اشتياق. |
|
شايگان |
|
سزاوار و لايق و در
خور شايسته و شايان. فرد ممتاز. |