|
رسام |
|
رسم كننده. نقش كننده
و نقاش. |
|
رستم |
|
نام پهلوان داستاني
ايران كه جنگها و دلاوري هاي او در شاهنامه آمده است. |
|
رستهم |
|
رستم زال، پهلوان
معروف داستاني ايران را گفته اند. |
|
رسلان |
|
امير امين كنسول دولت
عثماني در بروكسل و صاحب اولين نشريه اي كه به زيان عربي در پاريس منتشر شد. |
|
رسول |
|
اسم است به معني رسالت
پيغمبر. |
|
رشتن |
|
نام وزير داراي بزرگ
پسر بهمن كه اين بهمن به علت رنجش از پسرش يعني دارا در نهان با اسكندر رومي
همدست شد و او را عليه دارا بر انگيخت. |
|
رشحه |
|
تراوش كرده و چكيده،
چكه و قطره آب كه از جايي تراوش كند و به جايي چكد. |
|
رشد |
|
با همين تلفظ در منتهي
الارب با توضيح « نام مردي است.» آمده است. |
|
رشنو |
|
نام او سيايي دش يا
دشن فرشته دادگستري و عدل است. |
|
رشنواد |
|
نام يكي از سپهسالاران
هماي دختر بهمن بود. |
|
رشيد |
|
شجاع و دلير و با عزم
در جنگ. شجاع. دلير. در فارسي به معني خوش قد و قامت نيز استعمال كنند. |
|
رشيد الدين |
|
نام كامل رشيد و طواط |
|
رشيدا |
|
از خطاطان نامي ايران
و خواهر زاده مير عماد خوشنويس و خطاط نامي است كه در حسن خط از دايي خود نيز
فراتر دفته است. |
|
رشيق |
|
مرد نيكو اندام و
باريك قد و بالا. |
|
رشيفه |
|
زن نيكو قامت. |
|
رشين |
|
نام قريه اي بوده است
به جرجان. |
|
رشينه |
|
صمغ درخت صنوبر و
احتمال دارد كه رزين فرانسه از آن مشتق شده باشد. |