Home - Iranactor - Help


جستجو

سينماي ايران  |   آرشيو فيلم  |  آرشيو هنرمندان  |  آخرين اخبار  |  برنامه سينماها  |  آلبوم عكس  |  سينماي جهان

 

ر

 

 


از رابض تا رافت

رابض

 

قلعه دار. قلعه بان.

رابضه

 

ملائكي را گفته اند كه همراه آدم ابوالبشر به زمين فرود آمدند.

رابط

 

راهب و مرد زاهد و حكيم از دنيا رميده. مختدل و شجاع و دلير.

رابطه

 

هر چيزي كه بستگي به چيز ديگر داشته باشد.

سلسله و زنجير.

رابعه

 

رابعه قزداري، از نسوان و ملكزادگان است.

راتا

 

در فرهنگ ايران باستان راتا نام فرشته اي است و در جاي ديگر آمده كه يكي از ايزدان است.

راتب

 

ثابت و برجاي. روز مره عيش. رزق و نفقه معلوم.

رائين

 

سردار ايراني كه ازگز نفون شكست خورد.

راجان

 

جد زردتشت پيامبر ايراني و صاحب اوستا.

راجح

 

چربيده. افزون. غالب. فائق بهتر.

راجز

 

از شاعران مشهور عرب بود كه در روزگار. وليدبن عبداللملك مي زيست.

راجي

 

از شعراي اواخرقرن سيزدهم هجري قمري كه هم به فارسي و هم به تركي شعر نيكو مي سروده است.

راحب

 

نام زن بهمن كه بهمن پسر اسفنديار بود و مادرش را نام اسنور بود از فرزندان طالوت الملك و نام او اردشير بود كه اردشير را دراز انگشت خواندندي و به بهمن معروفست و او را دراز دست گفته اند. راحب را ابردخت نيز ناميده اند.

راحل

 

كوچ فرما. كوچ كننده.

راحله

 

تأنيث راحل.

راحيل

 

همسر حضرت يعقوب بود.

راد

 

صاحب همت و سخاوت. سخي. جوانمرد. كريم. بخشنده. جواد. گشاده دست و دل.

رادبرزين

 

نام يكي از نجباي ايران، معاصر بهرام گور پادشاه ساساني.

رادمان

 

نام سردار ارمني و معاصر خسرو پرويز پادشاه ساساني. معني اين كلام رادمنش است.

رادمنش

 

كريم طبع و سخاپيشه.

رادوف

 

در منتهي الارب با توضيح « نام مردي از ابي عباد » آمده است.

رادوي

 

موبد بزرگ زمان يزدگرد سوم آخرين پادشاه ساساني.

راذهرمز

 

نام يكي از عضات عهد ساساني

راذق

 

رساننده روزي. پيدا كننده روزي و دهنده آن.

رازك

 

نام گياهي دارويي از تيره اور تيكاسه.

از نامهايي كه به مناسبت آهنگ خوش، دختران را برگزينند.

رازل

 

نام راوي اشعار استاد رودكي سمرقندي.

رازي

 

يكي از استادان شطرنج است كه با شخصي به نام عدلي در حضور خليفه متوكل عباسي شطرنج مي باخته اند.

راسب

 

ته نشين و در دي شونده.هر چيزي كه در ته مايعي نشيند.

راستاك

 

مخفف راست تاك است. تاك راست. رزمستقيم.

راشد

 

به راه شونده. هدايت پاينده. راه برد و راه بردار. نماينده راه راست.   

راضي

 

خشنود شونده. خشنود.

راضيه

 

زيست پسنديده و خوش. زندگي كه صاحب از آن خشنود باشد. پسنديده.

راغب

 

مايل و خواهان. هواهان از روي حرص. دوستارنده، آرزومند و خواهان.

رافد

 

ياري گر. اعانت كننده. اعطا كننده. كسي كه در غياب ملك جانشين و قائم مقام وي گردد.

رافده

 

مونث رافد.

رافريا

 

نعناع.

رافس

 

نام منجمي بوده است كه ناظم الاطباءنامش را ذكر كرده و توضيح بيشتر نداده است.

رافضه

 

شيعه، فرقه اي از ياران شيعه است جماعتي از شيعيان كه با يزيدبن علي بن حسين بيعت كردند.

رافع

 

بردارنده، بلند كننده، فرازنده

راقم

 

نويسنده. محرر كتاب، كاتب.

رام

 

نرم و آرام، مقابل سركش.

رام برزين

 

نام سرداري كه نگهبان مرز مد اين به عهد خسرو اول انوشيروان بود.

رامتين

 

كسي كه ساز چنگ را بساخت و استاد در نواختن اين ساز بود.

رامش

 

شادي و طرب. عيشو طرب. سرور. خوشي. عشرت و نشاط.

رامك

 

مصغر رام است كه نقيض وحشي باشد.

رامي

 

رامتين و رام واضع چنگ و عاشق ويس بوده است.

راميار

 

چوپان و گوسفند چران.

راميان

 

از اطباء اصفهان كه شعر نيز مي سروده است.

رامين

 

رام و رامتين.

رامينه

 

صورت ديگر رامين.

رانش

 

اسم مصدر از راندن. طرد.دفع.

رانك

 

نام قبيله اي كه از عرب و يا عجم بودن آن اطلاع دقيقي در دست نيست.

راوش

 

ستاره مشتري را گفته اند كه علماي لغت را عقيده بر غلط بودن آنست.

راوي

 

روايت كننده. نگهبان اسبان. نقل كننده سخن.

راويه

 

راوي.

راهب

 

ترسنده، خائف، مقدس، زاهد و گوشه نشين. عالم دين مسيح كه به رياضت پردازد و از خلق ميبرد و به خدا روي مي آورد.

راهبه

 

مؤنث راهب.

رايا

 

بنا بر توضيح قاموس كتاب مقدس « كسي كه خداوند به او توجه دارد. »

رايج

 

روان و جاري.

رايكا

 

مطلق معشوق كه اثل طبرستان آن را ريكا تلفظ كنند.

رايگا

 

ريكا

رايين

 

نام بلوك و قصبه اي در جنوب شرقي كرمان.

رأفت

 

بسيار مهرباني. سخت و بسيار مهرباني.