|
لاجين |
|
لاجين حسامي مؤلف كتاب
تحفه المجاهدين في العمل بالميادين است. |
|
لاچين |
|
در تركي شاهين شكاري
را گويند.
نامي از نامهاي مردان
و به معني بنده است. |
|
لاحق |
|
نام جدايان شاعر
معاصرآل برمك و ناظم كليله و دمنه به عربي است. |
|
لاد |
|
ديوار از گل بر آورده.
ديوار. چينه. چينه ديوار. آباداني. هر گل و شكوفه را گويند. ديباي نازك وتنك
و لطيف و خوش قماش باشد و در عربي نيز همين معني را دارد. |
|
لادن |
|
عنبر عسلي. نوعي
ازمشمومات است يعني بوي كردني و آن مانند دو شاب سياه باشد و آن را عنبر عسلي
گويند و در داروها بكار برند. |
|
لاله |
|
معمولا گلهاي پياز
داري را گويند كه نام علمي آنها توليپا و از خانواده ليلياسه و آن از سوسن ها
و از تيره سوسني هاست و كاسه و جام آن تشكيل جامي قشنگ و كامل مي دهد. |
|
لايق |
|
در خور. سزا. سزاوار.
شايان. شايسته برازنده زيبا. |
|
لبنا |
|
نام دختري اديبه از
مردم اندلس، مشهور به زيبايي و عالم به علم حرف و حساب و شعر و ديگر فنون
ادبو حسن خط. |
|
لبيب |
|
خردمند. عاقل. بخرد.
دانا. |
|
لبيبه |
|
زن عاقله. |
|
لطف |
|
نرمي در كار و كردار.
رفق. مدارا و خرشرفتاري. مودت. بر. نيكويي. |
|
لطيف |
|
باريك. ريزه. نازك.
بغيت نيكو. نغز. |
|
لطيفه |
|
هر چيز نيكو. گفتاري
نزم. كلامي مختصر در غايت حسن و خوبي. سخن باريك و خوش. نكته. دقيقه. بذله. |
|
لعبت |
|
پيكر نگاشته. پيگر
عموما. اعجوبه. گول بيخرد كه بدان فصون كنند و بازي بازند. بازي. بازيچه.
صنم. بت. خوبروي. خوب. معشوق. زيبا روي. |
|
لعل |
|
لال بدخشاني. يكي از
احجار كريمه و صورت ديگر آن لال است. |
|
لقمان |
|
سوره سي يكم از قرآن. |
|
لهاك |
|
نام برادر پيران ويسه
است كه در جنگ دوازده رخ گريخت و گستهم او را تعقيب كرد و بكشت. |
|
لهراسب |
|
از پادشاهان كياني پدر
كي گشتاسب. بنا به روايت فردوسي چون كيخسرو از كار جهان حسته شد و آنهگ جهان
ديگر گرد تخت شاهي را به لهر اسب كه در درگاه كيخسرو مردي گمنام بود بخشيد. |
|
ليث |
|
شير. اسد. شير درنده.
زبان آور. بليغ. مرد تمام اندام. مرد ضابط و توانا و زيرك. |
|
ليلا |
|
بنت مسروق |
|
ليلي |
|
منسوب به ليل يعني
شبي. شبانه. |