|
فائز |
|
فايز ــ فايز. |
|
فاتح |
|
گشاينده. پيروز.
ظفرياب. گيرنده شهر. فتحه دهنده. |
|
فاتك |
|
پدر ماهي نجيب زاده
ايراني كه با شاهپور اول ساساني همزمان بود و ادعاي پيامبري كرد و كيش او در
آن روزگار و روزگاران بعد راوجي يافت. |
|
فاتن |
|
فتنه انگيز. در فتنه
اند ازنده. |
|
فاخته |
|
مرغي است خاكستري رنگ
كه طوق سياهي برگردن دارد. به جهت آوازش آن را كوكو نيز گفته اند. |
|
فاخر |
|
نازنده. بهترين هر
چيزي. گرانمايه. |
|
فاخره |
|
مونث فاخر. |
|
فادوسبان |
|
يكي از ملوك رستمدار
طبرستان. نام شخصي نيز بوده كه در نيشابور مي زيسته و از دهگانان بوده و ابو
مسلم خراساني شمشيري و هزار دينار از او قرض گرفت و پس از عدرت يافتن او را
سزاهاي نيكو داد. |
|
فادوسيان |
|
امير ولايت
اصفهان در اواخر دوره ساساني. |
|
فاراب |
|
ولايتي است وراي سيحون
در حد فاصل بلاد ترك كه ابو نصر لارابي فيلسوف مشهور ( ابو نصر ) از آنجاست و
همان اترار مورخان باشد كه امير تيمور در آنجا وفات كرد. |
|
فارس |
|
از اصحاب امام دهم بود
كه به واسطه اظهار غلو و فساد امام او را لعن و طرد كرده بود و جعفر پسر دوم
امام به تبرئه و تزكيه او پرداخته بود. فارس با گروهي دور جعفر را گرفته و پس
از امام يازدهم مي خواستند او را جانشين امام كنند. |
|
فارسيريس |
|
نام دختر اردشير
درازدست كه آن را به صورت پاريزاريس، پروشات، پروشاتو، پاروساتس، نيز نوشته
اند. |
|
فارغ |
|
فرصت يافتن. سرور قلب.
باد سرد تابستان. پرداونده از كاري. دست از كار كشيده. پرداخته. خلاص شده و
آزاد گشته و نجات يافته. |
|
فارناس |
|
نام پادشاه كاپادو كيه
كه آتس سا خواهر كبوجيه پادشاه هخامنشي به همسري او برگزيده شد. نام او را
فارناك هم ثبت كرده اند. |
|
فارناسياس |
|
صورت ديگر فارناس. |
|
فاروق |
|
مرد نيك ترسناك. كسي
كه امور را از يكديگر فرق مي گذارد و تميز مي دهد. |
|
فاضل |
|
فزوني يابنده.
دانشمند. صاحب فضل. مرد داننده. به مجاز كسي را گويند كه در دانش و علم بر
ديگران فزوني يابد. |
|
فاطمه |
|
دختر محمد بن عبدالله
پيامبر گرامي اسلام در بيستم جمادي الثاني سال پنجم بعثت در مكه به دنيا آمد. |
|
فايز |
|
رستگار غالب و چيره.
فيروزي يابنده. |
|
فايزه |
|
فايز. |