|
دائوخوس |
|
نام يكي از صاحب
منصبان كوروش كبير. |
|
دايي |
|
برادر مادر، خال.
خالو. مربرادر. آبو. آبي. |
|
دابا |
|
به لغت زند و پازند زر
سرخ و طلا را گويند و به عربي ذهب خوانند. |
|
دابشليم |
|
نام راجه هند.
مردي بسيار دانا و عادل كه قصه هاي كليه و دمنه از اوست. |
|
دابويه |
|
از پادشاهان سلسله
گاوباره و او بر قسمتي از گيلان و طبرستان حكومت داشته است. |
|
داتار |
|
در فرهنگ ايران باستان
داتار با اين توضيح آمده است:« صورت پهلوي داتر از مصدر « دا » كه در اوستا و
فرس هخامنشي بمعني آفريدن و بخشودن و ساختن است و در فارسي «دادار » شده است. |
|
داتا فرن |
|
نام يكي از محارم بسوس
والي باختر. |
|
داتام |
|
پسر كامياب از مردم
كاريه حاكم لك و سيري به عهده اردشير دوم هخامنشي. |
|
دات پيراي |
|
نويسنده نسخه اي از
وچركرت دينيك در سال 609 يزدگردي در كرمان. |
|
دات شاهپوهر |
|
نام موبد اردشير خورده
كه صورت و نام او بر سنگي گرانبها منقوش است. |
|
داتم |
|
نام سرداري از سرداران
كوروش كبير. |
|
داتمس |
|
صورت يوناني داتم. |
|
داتيس |
|
نام سرداري از مردمان
ماد و از سرداران داريوش بزرگ است. |
|
داتيك |
|
منسوب به « دات »
پهلوي يا « داد » فارسي. |
|
داجك |
|
گوشوار. گوش آويز. |
|
داجيك |
|
صورتي از تاجيك |
|
داچك |
|
گوشواره. گوش آويز.
|
|
داحس |
|
قريه ايست كه در ميان
ناخن و گوشت پيدا آيد و ناخن بر اثر آن بيفتد. |
|
داد |
|
عدل، بذل، قسط، نصف،
عدالت. |
|
دادا |
|
هر كنيزي را گويند
عموما و پير كنيزكي را كه از طفلي خدمت كسي كرده باشد مطلق كنيز را نيز گفته
اند. دده. |
|
دادار |
|
عادل. دادگر. به معني
آفريدگار و آفريننده نيز باشد. |
|
داد آفريد |
|
آفريده شده و خلق شده
از داد. |
|
داد آفرين |
|
از نامهاي خدايتعالي
كه آفريننده داد و عدل است. |
|
داد آور |
|
عدالت آورنده. آورنده
عدل. داد آر. |
|
داد بخش |
|
عدالت بخش. بخشنده
عدل. |
|
دادبرزمهر |
|
از وزرا و مستشاران و
درباريان عمده انوشيروان بوده است. |
|
دادبرزين |
|
نام يكي از پهلوانان و
نجباي ايران كه معاصر بهرام گور بوده است. |
|
داد بك |
|
رئيس عدالتخانه. |
|
دادبين |
|
نام حكيمي بوده است
پارسي پسر هوتاب حكيم كه او نيز از حكماي عهد پادشاهان پيشدادي بوده است. |
|
دادجاد |
|
توضيح از تاريخ ايران
براي دادجام « نام مردي از خانواده آشوتس كاخه كوشار واز اعقاب ها ايك.» |
|
دادر |
|
داور. دادگر. نام خدا
عز و جل. |
|
دادراد |
|
از نامهاي حق تعالي جل
و جلاله. |
|
دادرام |
|
صاحب انندراج در ذيل
دادرام توضيح« نام عيدي است » را آورده است. |
|
دادرشيش |
|
نام مردي پارسي از
ياران داريوش بزرگ و والي باختر. بنا به سنگ نبشته بيستون اين مرد با لشگري
براي سركوبي فرادنام عازم مرو شده است و فراد و لشكرش را شكست داده است. |
|
دادرك |
|
برادر كوچك. برادرك |
|
دارك |
|
لقب نجم الدين از
درويشان نقشبندي مريد خواجه بهاء الدين نقشبند. |
|
دادرند |
|
برادر بزرگ. دادند. |
|
داد فرخ |
|
نام يك از قضات روزگار
ساساني. |
|
داد فرما |
|
آمر بعدل. داد فرماي.
از نامهاي حق تعالي. |
|
دادك |
|
اتابك. پير غلام
قديمي. |
|
دادگر |
|
عادل. مقسط |
|
دادمرز |
|
دهي از دهستان تفرش و
بخش طرخوران شهرستان اراك. |
|
دادمهر |
|
نام يكي از ملوك
طبرستان |
|
داد هرمز |
|
از قضات دوران ساساني
كه نام و نظر قضايي وي در كتاب ماتيكان هزار داتستان آمده است. |
|
داذ آفريد |
|
نام يكي از سرودهاي
ايران باستان كه باربد براي خسرو پرويز ساخته بود. |
|
داذور |
|
يكي از چند طبقه
روحاني دوره ساساني |
|
داذويه |
|
نام حاكم يمن كه از
طرف خسرو پرويز به اين سمت منصوب شده بود. |
|
داذهرمز |
|
داد هرمز. |
|
دارا |
|
دارنده، خداوند، مالك. |
|
داراب |
|
به قول نويسنده مجمل
التواريخ و القصص نام يكي از پادشاهان عجم بوده است. |
|
داراياس |
|
نام محلي نزديك مهاباد
كه خرابه هاي داراوشا در آنجا قرار دارد و مردم محل آن را شهر ويران مي
نامند. |
|
داريوش |
|
دارنده نيكي. اين نام
در پهلوي داراي و داراب خوانده شده و در ادبيات اسلامي دارو داراب و داريوش
آمده است. |
|
داعي |
|
دعا گوي. دعا كننده،
خواننده. نداكننده. |
|
دالوند |
|
نام يكي از ايلات كرد
ايران. |
|
داماد |
|
مرد نو كد خدا يعني
مردي كه تازه شادي عروسي او شده باشد. مرد تازه زن گرفته. شوهر خواهر. شوي
دختر. |
|
دامي |
|
از فضلا و مدرسين عهد
خود بود و در سال 1173 قمري در گذشت. |
|
دان |
|
امر دانستن. مطلق دانه
را گويند. محل نهادن. مزيد مؤخر امكنه آيد. |
|
دانا |
|
داننده، عالم،
عليم،عارف، دانشمند. |
|
دانش |
|
اسم مصدر از داشتن.
دانست. عمل دانستن. |
|
دانش بهر |
|
داراي بهره از دانش
پژوهنده |
|
دانش پژوه |
|
پژوهنده دانش، كه دانش
پژوهد. كه علم طلب كند. |
|
دانشگر |
|
دانشمند. دانشور.
دانشومند. دانا و بسيار دان. |
|
دانشمند |
|
علم دانشي صاحبدانش
|
|
دانشور |
|
دانشمند.داراي دانش. |
|
دانوش |
|
نام مردي كه عذرا را
بفروخت عذرا نام معشوقه وامق است و داستان اين دو عاشق و معشوق را عنصري بيظم
آورده است. |
|
دانيال |
|
نام پيامبري است از
پيامبران بني اسرائيل و همزمان كوروش كبير و داريوش بزرگ هخامنشي بوده است. |
|
داود |
|
پادشاه اسرائيل. |
|
داور |
|
حاكم شرع يا عرف. |
|
داهر |
|
سخت. روزگارسخت. |
|
داهم |
|
تاج پادشاهان را
گويند. |
|
داهه |
|
نام قومي از ايرانيان
است ساكن شمال شرقي ايران. |