بار ديگر زندگي

بيد مجنون
مجيد مجيدي در
جديدترين فيلمش علاوه بر دلمشغوليهاي هميشگي اينبار از بازيگران حرفه اي نيز سود
جسته و بخشي از فيملش را نيز خارج از كشور فيلمبرداري كرده است. انتخاب و بازي
پرويز پرستويي جاي هيچ حرفي را باقي نگذاشته است. پرويز پرستويي آنقدر عالي است
كه در بعضي فصلها اشك آدم را در مي آورد. سيمرغ بلورين حق مسلم اوست.
ضعف « بيد
مجنون » كه در « باران » هم كمابيش خودنمايي مي كرد اينبار مايه عذاب شده است.
مجيدي فيلمنامه يك خطي و كم ظرفيتي نوشته و ايده بكر نابينايي را كه بينايي اش را
بدست مي آورد اما نمي تواند از فرصت بدست آمده استفاده كند و بار ديگر نابينا مي
شود را فداي تك فصلهاي ماندگار كرده است.
انتخاب رويا
تيموريان در نقش زني مورد خيانت شوهر واقع شده حداقل از مجيد مجيدي بعيد بود.
تيموريان تا آنجاييكه كه من به ياد دارم در سه فيلم ديگر با همين شكل و شمايل
بازي كرده است: « تيك »، « قارچ سمي » و « مرد باراني ». و در اين فيلم هم چيزي
فراتر ارائه نكرده و مجيدي هم تلاشي براي خلق يك شخصيت جديد انجام نداده است.
« بيد مجنون »
در كارنامه مجيدي فيلم متفاوت اما فيلم خوبي نيست. مجيدي از « بچه هاي آسمان » به
بعد فيلم به فيلم هر چقدر توان كارگرداني اش افزايش پيدا كرده و به استادي رسيده
است، فيلمنامه فيلمهايش بي رمق و كم مايه شده اند. تا جايي كه در « بيد مجنون » و
پس از آمدن يوسف به خانه پس از بازگشت از فرانسه تا جايي كه يوسف بار ديگر
نابينا مي شود و زير باران به خانه بر مي گردد، عملا هيچ اتفاقي نمي افتد. و عملا
بدنه اصلي فيلمنامه خالي از هرگونه جذابيت، هيجان، تعليق و اتفاق خاصي است.
/
پنج شنبه 22 بهمن
.........................................................................
جايي
براي تنفس!

جايي براي زندگي
تا به حال فيلمي
انقدر روي اعصابم راه نرفته بود. فيلمي کشدار و خسته کننده با روابطي سطحي و بي
مايه از آدمهايي که گويا از بچگي اسلومشن زندگي کرده اند. محمد بزرگ نيا از زمان
« جنگ نفت کشها » همچنان از درآوردن يک فصل دو نفره عاجز است. حال با اين اوضاع و
احوال تصور کنيد قرار بوده اين کارگردان از پس پرداخت شخصيتهاي متعددي که
متاسفانه در مرز ايران و عراق زندگي و فارسي را مثل آب خوردن صحبت مي کنند،
برآيد.
نکته عجيب و غريب
ديگر اين است که سر و ته فيلمنامه اي که به زور چند صحنه زد و خورد به دو سه خط
مي رسد چه جذابيتي براي بيننده داشته که اين همه وقت - نزديک به دو سال - و اين
همه نيرو - حضور پرتعداد بازيگرهاي حرفه اي - صرف آن شده است. سال گذشته برخي از
دوستان نويسنده گله مند بودند که چرا چنين بودجه هنگفتي صرف فيلم « دوئل » شده
است. فيلم درويش يک فيلم کلاسيک تمام عيار بود. اما « جايي براي زندگي » چه چيز
است؟
جديدترين فيلم بزرگ
نيا يک فصل افتتاحيه نسبتا خوب دارد و بس. شخصا پيشنهاد مي کنم قبل از ديدن فيلم
يک فنجان قهوه نوش جان کنيد تا در طول فيلم خوابتان نگيرد. چون آدمهاي داخل فيلم
آنقدر شل و وارفته و کند و با حرکت آهسته حرف مي زنند و زندگي مي کنند که شايد
بعضي اوقات احساس مي کنيد که داريد خفه مي شويد و به جايي براي تنفس نياز داريد.
همچنان در تعجبم که
چنين فيلم بي حس و حال و بي طراوتي چطور نامزد جايزه بهترين فيلم و کارگرداني و
فيلمنامه مي شود. چطور عزت الله انتظامي و هانيه توسلي بدون اينکه حتي زحمتي به
خود داده باشند، هنرشان نامزد دريافت جايزه مي شود. شايد چون انتظامي باز هم در
اين فيلم رقصيده و شايد چون هانيه توسلي در اين فيلم هم باز يک عاشق دلشکسته است؟
/
دوشنبه 19 بهمن
.........................................................................
در
جستجوي عشق!

باغهاي كندلوس
گويا مثل اينکه
قرار نيست سه گانه ها به سرانجام برسد و درست و حسابي تکميل شود. سه گانه
صدرعاملي در فيلم سوم لنگي هايي داشت و سه گانه ايرج کريمي هم در اوجي مثل « چند
تار مو » دومين بخش از سه گانه اختصاصي
اش
ماند. « باغهاي کندلوس » حديث عشق است. کريمي با جديدترين فيلمش در شکل و
شمايلهاي گوناگون سعي مي کند عشق را ستايش کند. اما زيادي پيچيده مي شود. زيادي
شلوغش مي کند. کاوه و آبان آنقدر شورش را در مي آورند تا جايي که حالمان از هرچي
« عشق » بهم مي خورد. آن راننده با مرخرفهاي درست و حسابي اش آنقدر ما را
خنداند که يادمان رفت آمده بوديم « عشق » ببينيم.
« باغهاي کندلوس »
ايده هاي بکر زياد دارد. مثل بوسه بر مهر. يکي از بهترين راههاي مقابله با
سانسور. و يا آن زوج الکي خوش پاياني. اما کريمي آنقدر مجذوب اين ايده ها و عشق
فراواقعگرايانه کاوه و آبان و مزخرفهاي آن
راننده
شده که حواسش نبوده که فيلم از دستش در رفته است. فيلم زيادي پيچيده است. شايد
الکي پيچيده شده است. بهرحال اين فيلم تنوانست توقعي را که کريمي با فيلم بسيار
زيباي « چند تار مو » در ما
ايجاد كرده بود،
برآورده کند.
/
دوشنبه 19 بهمن
.........................................................................
زنگ
تفريح

رازها
اين هم از زنگ
تفريح جشنواره. يک زنگ تفريح شاد و مفرح همراه با کلي راه رفتن روي اعصاب. تصور
کنيد امين تارخ با آن چهره جديدش با همراهي ميترا حجار و ايرج نوذري قرار گذاشته
اند تا به بدترين شکل ممکن بهترين بازي عمرشان را آنهم جلوي دوربين کسي انجام
بدهند که
همچنان
و پس از بيست سال سابقه فيلمسازي گويي در ابتداي راه است و اصول و الفباي
فيلمسازي آنهم از نوع وحشتش را نمي داند. اين است که فيلمش به جاي اينکه وحشتناک
باشد، کمدي از آب در مي آيد. البته کمدي نه از جنس خوبش. از جنس مزخرفش.
اين فيلم تنها نکته
مثبتي که داشت اين بود که در طول فيلم بارها و بارها از « تغيير چهره » جان وو و
« بازي » ديويد فينيچر ياد کردم و از سر شيطنت هم که شده پيام صادقي (امين تارخ)
و ايرج کوهي (ايرج نوذري) را با جان تراولتا و نيکلاس کيج اشتباه مي گرفتم. و آخر
هم نفهميدم که پيام، تراولتا بود يا ايرج، کيج.
محمدرضا اعلامي با
جديدترين فيلمش حسابي حالمان را مي گيرد. هيچ چيز اين فيلم حتي در حد متوسط
سينماي ايران نيست. نمي دانم محمدرضا اعلامي مي دانسته چه کار مي کند يا نمي
دانسته. چرا که حتي در درآوردن يک فضاي معمولي عاجز است. و عجيب است که چنين
فيلمي در بخش مسابقه قرار مي گيرد.
خنده و کف زدن
اهالي سينماي مطبوعات در طول فيلم باعث شد تا بيش از هر چيز ياد قدرناشناسي
منتقدان از فيلم « خوابگاه دختران » بيفتم و بار ديگر به محمدحسين لطيفي، ايرج
طهماسب و باران کوثري دست مريزاد بگويم و کارشان را تحسين کنم. /
يكشنبه 18 بهمن
.........................................................................
دور
نشو، خدا همين نزديکي هاست!

خيلي دور، خيلي نزديك
رضا ميرکريمي که با
سومين فيلم بلند خود « اينجا چراغي روشن است » همه را نااميد کرده بود، با « خيلي
دور خيلي نزديک » بار ديگر همه را اميدوار مي کند. جديدترين فيلم ميرکريمي يکي از
سينمايي ترين فيلمها و يکي از معدود فيلمهاي خوب جشنواره بيست و سوم بود. در اين
برهوت فيلم خوب - جشنواره بيست و دوم عجب غنيمتي بود، يادش بخير - ميرکريمي حسابي
حالمان را جا مي آورد. دکتر محمود عالم متخصص برجسته مغز و اعصاب که اعتقادي به
خدا ندارد در دل کوير سفري را براي ديدار با پسرش که چيزي به انتهاي زندگي اش
نمانده آغاز مي کند. او انتظار را تجربه مي کند. اما به تدريج ايمانش را از دست
مي دهد. تا زماني که در دل کوير تنها شده و اسير آن مي شود، اين پسرش است که به
کمکش مي آيد. يک بيمار رو به مرگ به کمک يک دکتر مي آيد. کريمي از معجره مي گويد.
و چه زيبا مي گويد. « خيلي دور خيلي نزديک » سينماي ناب است. يک تدوين معرکه و
تحسين برانگيز از يکي از بهترين تدوينگران اين سالها: بهرام دهقاني. و يک موسيقي
فراتر از حد تصور از محمدرضا عليقلي. و از همه مهمتر يک بازي کولاک از مسعود
رايگان که شايد نام و تصوير او را تنها در فيلم « خاموشي دريا » آنهم زمان
جشنواره شنيده و ديده بوديم.
کريمي بسيار مسلط
نشان مي دهد. آنقدر مسلط و حرفه اي که شايد در هيچيک از فيلمهايش انقدر حضور يک
کارگردان را حس نکرده بوديم. « زير نور ماه » بيشتر محصول فيلمنامه است تا
کارگرداني. اما « خيلي دور خيلي نزديک » فيلم کارگردان است. خسته نباشد.
/
يكشنبه 18 بهمن
.........................................................................
در تلاش
براي زندگي

بيدارشو آرزو
آخرين فيلم
كيانوش عياري با يك عنوان بندي كوبنده و تحسين برانگيز آغاز مي شود. غافلگير
كننده و معركه ادامه مي يابد و با يك فصل اضافي
–
جايي كه مهران رجبي زير چادر دراز كشيده –
به پايان مي رسد.
چه انتظاري جز
« بيدارشو آرزو » مي توان از عياري داشت. كسي كه پس از زلزله بم با اكيپش در دل
فاجعه حضور داشته
و
همين كه توانسته تصاوير تكان دهنده و منحصر بفردي در آن موقعيت
استثنايي بگيرد و همين كه توانسته در آن شرايط دشوار يك خط داستاني ولو كمرنگ را
روايت كند، كافي است. حالا فيلم به قول بعضي ها يك گزارش تلويزيوني است و يا
اينكه كيانوش عياري كار خاصي نكرده است به نظر من توقع بيجايي است.
با امكاناتي كه
سينماي فعلي ايران از آن بهره مند است ساخته شدن « بيدارشو آرزو » حتي جاي تعجب
دارد. كيانوش عياري كه پيش از اين در فيلمهايش تسلط تحسين برانگيزش را در كار با
فصلهاي شلوغ و پربازيگر به نمايش گذاشته بود، در « بيدارشو آرزو » آن موقعيت، از
پيش ساخته شده و آماده دراختيارش قرار گرفته
است.
او تنها فرصت را غنيمت شمرده است. براي همين فرصت طلبي اش بايد تلاش او را ستود.
« بيدارشو آرزو » سند محكم و ماندگاري است از حادثه دلخراش و هولناكي چون
زلزله بم.
/
شنبه
17 بهمن
.........................................................................
برگ برنده

ما همه خوبيم
خدا را شکر که پس
از پنج روز ديدن و تحمل کردن يک سري تصاوير سرهم بندي شده اي که نام فيلم سينمايي
را آن هم در بخشي به نام مسابقه سينماي ايران بر خود داشتند، « فيلم » ديدم.
اولين ساخته بلند و سينمايي بيژن ميرباقري حکايت زندگي يک خانواده طبقه متوسط
امروزي است. آمدن کامران و عکسي که از جمشيد براي خانواده سخايي مي آورد بهانه اي
مي شود تا دوربين ميرباقري پرسه اش را داخل اين خانواده و با همراهي تک تک آنها
انجام دهد.
« ما همه خوبيم »
بشدت ملموس و بشدت امروزي است. آدمهايش را مي شناسيم و حرکات و رفتارشان هر روز
بيخ گوشمان احساس مي کنيم. درد اين آدمها براي ما آشناست. خيلي آشناست.
خوشحاليشان، خنده هايشان، گريه هايشان، عشقشان، رفاقتشان و ... بشدت باورپذير
است. آدمهايي که هزار و يک مشکل دارند.
بازيها هم در
انتقال حس زندگي در فيلم « ما همه خوبيم » نقش بسزايي دارند. بخصوص بازي آهو
خردمند و محسن قاضي مرادي. هر دو از بازيگران حرفه اي سينماي ايران هستند. اما در
اين فيلم آنچنان در نقششان غرق شده اند که ديدني است.
ليلا زارع بازيگر
نقش ناهيد هم که نگين فيلم است. او همانقدر که سعي مي کند نقش نان آور خانه را
بازي کند، همانقدر در ادامه زندگي ضعيف و ناتوان نشان مي دهد.
شخصيت پردازي تحسين
برانگيز فيلم، برگ برنده ميرباقري است. برگ برنده اي که اين روزها و بخصوص در
جشنواره بيست و سوم فيلم فجر خيليها حسرت آن را مي خورند. و خيليها از عدم حضور
آن در اکثر فيلمهاي امسال
گله مند شده اند.
/
شنبه
17 بهمن
.........................................................................
قرمز به رنگ
صورتي

سالاد فصل
پس از تك
فصلهاي عاشقانه « شام آخر » و ملودرام نو، تازه و جذاب « صورتي » انتظار نداشتم
كه فريدون جيراني يدون هيچ طراوت و تازگي و فكر جديد به دوران بد « آب و آتش »
بازگردد.
« سالاد فصل »
كه اسم بدي هم دارد تا زماني كه قضيه قتل مطرح نشده خوب است. ريتم خوبي دارد.
داستان خوب روايت مي شود و بازيها راحت و روان است. اما از نيمه هاي فيلم وسوسه
قتل و جنايت گريبان جيراني را مي گيرد و « سالاد فصل » از دست مي رود.
داستان فيلم
جديد نيست. شباهت انكارناپذيري با « آب و آتش » دارد و شايد با كمي اغراق ليلا
حاتمي همان نقش را تكرار كرده است. جاي پرويز پرستويي را محمدرضا شريفي نيا گرفته
و خسرو شكيبايي همان عاشق دلباخته اي كه است كه نقشش را آتيلا پسياني بازي مي
كرد. در « سالاد فصل » اما شخصيت ها پرداخت شده تر و انتخاب بازيگرها به نسبت
بهتر است. اما پايان بندي فيلم به هيچ وجه با کارگرداني مسلط و تمام عيار اوايل
فيلم يکسان نيست. زماني که حميد دوستدار به ليلا مي گويد که عادل را مي شناخته و
از زندان او را تعقيب کرده و ليلا را با او ديده همه چيز بهم مي ريزد. تريلر
جيراني رنگ کاريکاتور به خود مي گيرد و به بدترين شکل ممکن تمام مي شود. از
جيراني ساخت چنين فيلمي که نه تنها هيچ نکته مثبتي نداشت که شايد ضعيف ترين فيلم
کارنامه فيلمسازي او باشد، بعيد بود. جيراني پس از اوجي چون « صورتي » بشدت سقوط
کرده است.
/ جمعه 16
بهمن
.........................................................................
کمي
تا قسمتي متعادل

زن زيادي
- همين که تهمينه
ميلاني يک « واکنش پنجم « ديگر نساخته کافي است تا « زن زيادي » فيلم خوبي باشد.
کارگرداني حرف ندارد. فيلمنامه منهاي شعارهاي زنانه اش چفت و بست محکمي دارد.
بازيها خوب است و يک امين حيايي معرکه هم دارد.
- همين که ميلاني
با فيلم جديدش حالمان را بهم نمي زند جاي شکرش باقي است. اما کماکان از سر و روي
فيلم نام تهمينه ميلاني همراه با واژه فمينيسم مي بارد. دوئل چهارنفره پاياني و
موسيقي بشدت بد فيلم اذيت مي کنند. ميلاني اينبار براي اينکه در ظاهر نشان دهد حق
هميشه هم با خانمها نيست، از ميانه ماجرا مردي را وارد داستان مي کند که قاتل
است. او همسرش را کشته چرا که به او خيانت کرده است. اين مرد که معلم است آدم
آرامي به نظر مي آيد. تا اين جاي کار اين آقا و جناب سروان پناهي مردهاي خوب قصه
اند و صبا دختري که امين حيايي با او همسفر مي شود زن بد قصه. اما در انتها آقاي
معلم بايد در يک دوئل مسخره کشته شود تا ميلاني بگويد چنين مردي يا جايش در اين
دنيا نيست يا چنين مردي اصلا در دنياي فعلي نمي تواند وجود داشته باشد. دختر بده
فيلم هم در پايان شانه به شانه سيما - راستي چرا نام شخصيت اول فيلم ميلاني فرشته
نيست؟ - قدم مي زند تا ميلاني بگويد او گول مردها را خورده وگرنه زن بسيار خوبي
است. اينچنين است که ميلاني همچنان ساز خود را مي زند. از سال 1368 با « بچه هاي
طلاق » تا سال 1383 با « زن زيادي ».
/
پنج شنبه 15 بهمن
.........................................................................
فاقد طراوت
نوآوري
يك تكه نان
- کمال تبريزي همه
نوع سينما را تجربه کرد. از کمدي و ملودرام گرفته تا جنگي و همين فيلم معناگراي «
يک تکه نان ». در همه اين نوعها هم به شکلي موفق و يا حداقل فراتر از « متوسط »
بود. از طرفي لقب سينماي معناگرا که در اين دوره از جشنواره نامش سر زبانها
افتاده سالهاست که در سينماي بعد از انقلاب گه گداري به حداقل يکي از فيلمهاي
توليدي سال اطلاق مي شد. شايد يکي از نمونه اي ترين آنها که باعث شد اين شکل
سينما در مرکز توجه قرار گيرد، « تولد يک پروانه » بود. حال کمال تبريزي با فاصله
اي هفت ساله فيلمي ساخته که چيزي از آن فيلم بيشتر ندارد که هيچ، حتي به پاي آن
هم نمي رسد. با اينکه از يک کارگرداني مسلط باشد. کمال تبريزي با ساخت « يک تکه نان » ثابت مي کند که در اين نوع از
سينما هم مي تواند حرفهايي براي گفتن داشته باشد. اما حرفهايي که فقط و فقط بوي
اعلام حضور مي دهد. همين. بيشترين ضعف فيلم، به فيلمنامه برمي گردد که فاقد
طراوت، شادابي و هرگونه خلاقيت و نوع آوري است.
- يکي ديگر از
دلايلي که باعث شده « يک تکه نان » به پاي فيلمهاي اخير تبريزي نرسد، نتيجه راي
گيري مردمي است. فيلمهاي تبريزي از زماني که راي گيري مردمي در جشنواره به راه
افتاد، هميشه و بلااستثنا يا در رده اول يا رده دوم قرار داشتند. « فرش باد » و «
مارمولک » در رده اول و « مهر مادري » و « شيدا » در رده دوم. اما از نتيجه
نظرخواهي تا پايان روز دوم اينچنين برمي آيد
که « يک تکه نان » در برابر عاشقان هميشگي سينما و جشنواره راي قبولي نياورده است.
- رويا نونهالي پس از سعيد
پورصميمي شايد سيمرغ
بلورين بهترين بازيگر نقش دوم زن را به نام خودش سند زده
باشد. او در « يک تکه نان » در دو نقش ظاهر شده که بازي اش در نقش عزيز به يک
سيمرغ مي ارزد.
/
چهارشنبه 14 بهمن
.........................................................................
پاياني در آغاز
ديشب باباتو ديدم آيدا
- از زماني که آيدا
پس از مدتها کلنجار با خودش خانم ابتکار را مي بيند و خيالش از بابت آن چهره اي
که در ذهنش ساخته راحت مي شود، آخرين ساخته صدر عاملي به جاي اينکه به نقطه اوج
برسد و بيننده را پس از يکساعت انتظار و هيجاني دلنشين و حساب شده با خود همراه
کند، او را با سکوتي اجباري وادار مي کند از سالن خارج شود.
صدرعاملي و
کامبوزيا پرتوي که چيدمان تحسين برانگيزي را از ابتدا براي روبرو کردن آيدا و
خانم ابتکار انجام داده اند به يکباره و شايد به دليل نداشتن هيچ سرانجام مشخص و
معيني براي اينکه هر شکل ديگري غير از پايان بندي فعلي قطعا با برخورد شديد از
جناح خاص روبرو مي شدند، براي عکس العمل آيدا زماني که برايش ثابت مي شود زن
ديگري
در زندگي پدر
حضور دارد،
قصه شان را با
بدترين شکل ممکن به پايان مي رسانند.
شخصيت پدر (نادر)،
مادر (ماهرخ) و مامان پروين آنچنان که بايد کامل و کافي پرداخت نشده اند. کاش
ارتباط بين نادر و ماهرخ که باعث شده آيدا با توجه به پيش زمينه اي که ساناز سر
جلسه امتحان به او مي دهد: « ديشب باباتو ديدم » به ادامه آن ترديد داشته باشد
بيشتر و بهتر از شکل و شمايل فعلي پرداخت مي شد.
- « روايت سوم » -
به شهادت عنوان بندي فيلم - از سه گانه دخترانه صدرعاملي چيزي ميان فيلم اول و
دوم است. به لحاظ ايجاد فضايي بشدت ملموس از جامعه فوق متوسط امروزي و به لحاظ
مسائل
تكنيكي
چون فيلمبرداري و
تدوين چند سر و گردن از « دختري با کفشهاي کتاني » بالاتر و به
دليل
ملاط و پيچ و خمهاي فيلمنامه اي و عدم تعادل در ريتم و ضرباهنگ بخصوص در يک سوم
پاياني به گرد « من ترانه پانزده سال دارم » نمي رسد.
- انتخاب بازيگر
نقش آيدا - سوفي کياني - خوب است و با توجه شخصيت آيدا اين بازيگر توانسته از پس
ايفاي اين نقش پيچيده به خوبي برآيد اما بازي
اش
به دل نمي نشيند و در اکثر اوقات به مذاق بينده خوش نمي آيد. در عوض انتخاب
بازيگر نقش ساناز قابل قبول و بازي خاطره اسدي در اين نقش حيرت انگيز است. شايد
سومين چهره اي که بعد از پگاه آهنگراني و ترانه عليدوستي بتواند جايگاه خاصي در
سالهاي آينده در دنياي بازيگري سينماي ايران بدست آورد، خاطره اسدي باشد.
/ چهارشنبه 14 بهمن
.........................................................................
سيم آخر

گل يخ