|
محصول كشور :
ایران
برگزیده جشنواره قلم زرین 1381
همه ما شکها و تردیدهای بزرگی در زندگی داریم که در ادوار مختلف به سراغمان می آید و سخت آزارمان می کند و حتی یارای گفتن آنها را نیز نداریم. سؤال بزرگ همه انسانها آیا خدایی هست؟ اگر هست, چرا این همه آزار و بیماری بدبختی برای انسان هست و چرا هیچ یک از موجودات به اندازه انسان دچار درد و عذاب نمیشوند؟ و اگر نیست چرا ما خود را از بسیاری لذائذ محروم کردهایم؟؟ این کتاب بینظیر با داستانی پر از کشش و زیبایی این سؤال بزرگ را مطرح میکند و پاسخهایی به آن میدهد که بسیار شیرین است و در پایان به این میرسیم که: هر کسی از ظن خود شد یار من
هر کس روزنهای است به سوی خداوند, اگر اندوهناک شود, اگر خیلی اندوهناک شود.
گوشهای از داستان: می گویم هیچ وقت به این بدی نبوده ام. بعد بدون هیچ مقدمهای میپرسم: چرا این همه بیماری توی انسانها ریخته؟ از انواع سردرد مثل میگرن و سینوزیت تا بیماریهای چشمی و نارسایی قلبی و... آخ چقدر بیماری!
علیرضا آهسته چیزی زیر لب میگوید که نمیشنوم و بعد میگوید: تو از کجا اسم این همه فرشته رو بلدی؟(منظورش اسم بیماری هایی است که گفتم ) شاید هم فرشته باشند اما فرشته های عذاب .علی دقیقه ای سکوت می کند و می گوید : چه فرقی داره ؟ همه فرشته ها خوب اند, هم فرشته های رحمت و هم فرشته های عذاب .بی خودی می پرسم واقعا فرشته ها وجود دارند. واقعا دوتا فرشته روی شونه من نشسته که داره اعمال من رو یادداشت می کنه ؟تو واقعا به این چیزا یقین داری ؟
علیرضا به پشتی صندلی تکیه می دهد و میگوید: من آدمهایی رو می شناسم که وزن این فرشته ها رو هم حس می کنند ...
|