|
محصول كشور :
ایران
یلدا را باید خواند ...یلدا را با نیم نگاه نمی توان نگریست ...یلدا دریچه ایست به نگاهی که شاید تاکنون حتی برخود بسته ایم . ولی امروز جامعه ما، نیاز به جوانانی با چشمان باز دارد ,و یلدا در ورای بیان داستان آن جسارت را در دیدن و گفتن می بخشد .
کتاب پر از لذت عشق و تلخی و زشتیهای روزگار
می خندیم ولی زهرخندی تلخ ,می گرییم برای آن که جامعه ما برایش چنین خواسته و با همه این احساسات درهم خاطرات یک دختر فراری مبتلا به ایدز را می شنویم و خود قضاوت می کنیم....
گوشه ای از داستان:
یلدا: سیاوش! خیلی دوستم داری؟
- آره .خیلی
یلدا : اگه اون لحظه که بهت گفتم برو می رفتی دیگه دوستت نداشتم
- من هیچ وقت ولت نمی کنم.
یلدا : حلا دارم کم کم عشق یه پسر ایرونی رو می فهمم .حالا دیگه می تونم به جای کشیدن این چیزا به عشق تو پناه ببرم . به خاط کار احمقانه ام من رو ببخش
بهش خندیدم اونم بهم خندید آروم بلند شد و اومد طرفم ! احساس کردم که چیکار می خواد بکنه مونده بودم که عکس العملم باید چی باشه که تو همین وقت نیما چند تا سرفه کرد و با یه سینی چایی اومد تو بالکن و گفت:
- سرخر نمی خواین؟ یعنی چایی نمی خواین ؟
من و یلدا خندیدیم و یکی یه فنجون چایی برداشتیم و شروع کردیم به خوردن .
نیما: چایی اش خیلی خوبه . یعنی وامونده مثل آبی یه که روی آتیش بریزی ! با این که داغه اما آتیش رو آنی خاموش می کنه ! واسه پنبه هم خوبه این چایی اصلا دم شده برای اطفای حریق !البته باید همیشه پیشاپیش جلوی آتش سوزی رو گرفت و آتیش و پنبه رو بغل هم نگه نداشت ولی چنانچه بطور اتفاقی این آتیش پدرسگ کشیده شد طرف این پنبه لطیف و معصوم بلا فاصله باید یه استکان چایی بی موقع رو روش خالی کرد ! از این ور چایی بی موقع رو نیاورده از اون ور احساسات آتشین تبدیل می شه به یه لبخند ساده و دوسه تا فحش زیر لبی به اونی که بی موقع چایی رو آورده !.....
|