دیگر توان نگریستن در چشمانش را ندارم.دیگر نمی توانم دربرابرش بایستمو گوش به سخنانش بسپارم.هربار یادنگاههای آنروز تمامی وجودم را میلرزاند. باور کن که می دانم این یک بازی بود. یک بازی سرنوشت و باز هم باورکن آنچه امروز ویرانه ای بیش نیست ,نه تنها سرنوشت تو که زندگی من است .مرا ببخش تا یکبار دیگر نفسی به آرامش فرودهم.
نمی دانم اینجا که ایستاده ام کجاست .امروز دیگر از دانستن و ندانستن گذشته ام.امروز دیگر می توانم بدون تلاطم همه آن سالها را مرور کنم و شاید با مرور تمامی آن خاطرات خواستن ها و بدست آوردن ها را معنی کنم .من ایستاده ام و می دانم که در زیر پاهایم ویرانه ای بیش نیست: ویرانه ای ساخته هوس