مامور تحویل نیویورک تایمز من را نیاورد.مجبور شدم بروم فروشگاه محلهمان تا یکی بخرم . آخرین نسخه ژ مانده در جامجلهای را خریدم. روزنامه آن روز خیلی نازک بود . تقریبا به سرعت همهاش را خواندم .به جز یکی دو مقاله درباره جنگ قریب الوقوع خلیج فارس , خبر مهم دیگری نبود. بعد چیزی نظرم را جلب کرد؛مطلبی بود که تمام صفحه مقابل سرمقاله را پر کرده بود. عنوانش داستان کریسمس اوگی رن بود،اثر پل استر. وقتی شروع کردم به خواندن داستان،به سرعت وارد دنیای پیچیدهای شدم از واقعیت و تخیل ،حقیقت و دروغ،داد و ستد. پی درپی دچار خندهها و گریههای مهارناپذیری شدم.بسیاری تجربههای جالب خودم از روزهای کریسمس در ذهنم جرقه زد. درپایان،احساس میکردم از طرف کسی که خیلی به من نزدیک بوده ،هدیه کریسمس محشری گرفتهام. به محض اینکه داستان را تمام کردم ، از همسرم پرسیدم پل استر کیه؟