|
كه زندان مرا
بارو مباد
جز پوستي كه
بر استخوانم.
باروئي آري،
اما
گرد بر گرد
جهان
نه فرا گرد
تنهائي جانم.
آه
آرزو! آرزو!
***
پيازينه
پوستوار حصاري
كه با خلوت
خويش چون به خالي بنشينيم
هفت دربازه
فراز آيد
بر نياز و
تعلق جان.
فرو بسته باد
و
فرو بسته تر،
و با هر در
بازه
هفت قفل ِ
آهنجوش ِگران!
آه
آرزو!آرزو!
*****
|