|
صحرا آماده
روشن بود
و شب، از
سماجت و اصرار خويش دست مي كشيد
من خود، گرده
هاي دشت را بر ارابه ئي توفاني در نور ديدم:
اين نگاه
سياه آزرمند آنان بود - تنها، تنها - كه از روشنائي صحرا
[ جلوه گرفت
و در آن
هنگام كه خورشيد، عبوس و شكسته دل از دشت مي گذشت،
آسمان ناگزير
را به ظلمتي جاودانه نفرين كرد.
بادي خشمناك،
دو لنگه در را بر هم كوفت
و زني در
انتظار شوي خويش، هراسان از جا برخاست.
چراغ، از نفس
بويناك باد فرو مرد
و زن، شرب
سياهي بر گيسوان پريش خويش افكند.
ما ديگر به
جانب شهر تاريك باز نمي گرديم
و من همه
جهان را در پيراهن روشن تو خلاصه مي كنم.
***
سپيده دمان
را ديدم كه بر گرده اسبي سركش، بر دروازه افق به انتظار
[ ايستاده
بود
و آنگاه،
سپيده دمان را ديدم كه، نالان و نفس گرفته، از مردمي كه
[ ديگر هواي
سخن گفتن به سر نداشتند،
[ دياري نا
آشنا را راه مي پرسيد.
و در آن
هنگام، با خشمي پر خروش به جانب شهر آشنا نگريست
و سرزمين
آنان را، به پستي و تاريكي جاودانه دشنام گفت.
پدران از
گورستان باز گشتند
و زنان،
گرسنه بر بورياها خفته بودند.
كبوتري از
برج كهنه به آسمان ناپيدا پر كشيد
و مردي،
جنازه كودكي مرده زاد را بر درگاه تاريك نهاد.
ما ديگر به
جانب شهر سرد باز نمي گرديم
و من، همه
جهان را در پيراهن گرم تو خلاصه مي كنم.
***
خنده ها، چون
قصيل خشكيده، خش خش مرگ آور دارند.
سربازان مست
در كوچه هاي بن بست عربده مي كشند
و قحبه ئي از
قعر شب با صداي بيمارش آوازي ماتمي مي خواند.
علف هاي تلخ
در مزارع گنديده خواهد رست
و باران هاي
زهر به كاريزهاي ويران خواهد ريخت
مرا لحظه ئي
تنها مگذار،
مرا از زره
نوازشت روئين تن كن:
من به ظلمت
گردن نمي نهم
همه جهان را
در پيراهن كوچك روشنت خلاصه كرده ام و ديگر
[ به جانب
آنان باز نمي گردم.
*****
|