|
در دل ِ مه
لنگان
زارعي شكسته
مي گذرد
پا در پاي
سگي
گامي گاه در
پس او
گاه گامي در
پيش.
وضوح و مه
در مرز
ويراني
در جدالند،
با تو در اين
لكه قانع آفتاب امــّا
مرا
پرواي زمان
نيست.
خسته
با كوله باري
از ياد امــّا،
بي گوشه بامي
بر سر
ديگر بار.
اما اكنون بر
چار راه ِزمان ايستاده ايم
و آنجا كه
بادها را انديشه فريبي در سر نيست
به راهي كه
هر خروس ِ باد نمات اشارت مي دهد
باور كن!
كوچه ما تـنگ
نيست
شادمانه باش!
و شاهراه ما
از منظر ِ
تمامي ِ آزاديها مي گذرد!
*****
|