|
گفتي كه:
« باد، مرده
ست!
از جاي بر
نكنده يكي سقف راز پوش
بر آسياب ِ
خون،
نشكسته در به
قلعه بيداد،
بر خاك
نفكنيده يكي كاخ
باژگون.
مرده ست
باد!»
گفتي:
« بر تيزه
هاي كوه
با
پيكرش،فروشنده در خون،
افسرده است
باد!»
تو بارها و
بارها
با زندگيت
شرمساري
از مردگان
كشيده اي.
( اين را،من
همچون تبي
ـ درست
همچون تبي كه
خون به رگم خشك مي كند
احساس كرده
ام.)
وقتي كه بي
اميد وپريشان
گفتي:
«مرده ست
باد!
بر تيزه هاي
كوه
با پيكر
كشيده به خونش
افسرده است
باد!» ـ
آنان كه سهم
شان را از باد
با دوستا
قبان معاوضه كردند
در دخمه هاي
تسمه و زرد آب،
گفتند در
جواب تو، با كبر دردشان:
« ـ زنده ست
باد!
تا زنده است
باد!
توفان آخرين
را
در كار گاه ِ
فكرت ِ رعد انديش
ترسيم مي
كند،
كبر كثيف ِ كوه ِ غلط را
بر خاك
افكنيدن
تعليم مي كند
!»
(آنان
ايمانشان
ملاطي
از خون و
پاره سنگ و عقاب است.)
***
گفتند:
«- باد زنده
است،
بيدار ِ كار
ِ خويش
هشيار ِ كار
ِ خويش!»
گفتي:
«- نه ! مرده
باد!
زخمي عظيم
مهلك
از كوه خورده
باد!»
تو بارها و
بارها
با زندگيت شر
مساري
از مردگان
كشيده اي،
اين را من
همچون تبي كه
خون به رگم خشك مي كند
احساس كرده
ام.
*****
|