|
رؤيا زدگي
شكست: پهنه به سايه فرو بود.
زمان پرپر مي
شد.
از باغ
ديرين، عطري به چشم تو مي نشست.
كنار مكان
بوديم. شبنم ديگر سپيده همه باريد.
كاسه فضا
شكست. در سايه - باران گريستم،
و از
چشمه غم بر آمدم.
آلايش روانم
رفته بود. جهان ديگر شده بود.
در شادي
لرزيدم، و آن سو را به درودي لرزاندم.
لبخند در
سايه روان بود. آتش سايه ها در من گرفت:
گرداب آتش
شدم.
فرجامي خوش
بود: انديشه نبود.
خورشيد را
ريشه كن ديدم.
و دروگر نور
را، در تبي شيرين، با لبي فرو بسته ستودم.
*****
|