Home - Iranactor - Help - Back


سينماي ايران  |  آرشيو فيلم  |  آرشيو هنرمندان  |  آخرين اخبار  |  برنامه سينماها  |  آلبوم عكس  |  سينماي جهان

جستجو

هوشنگ ابتهاج - مهدي اخوان ثالث - احمد شاملو - رحيم معيني كرمانشاهي - نيما يوشيج - پروين اعتصامي - سهراب سپهري

مهدي سهيلي - فروغ فرخزاد - فريدون مشيري - حميد مصدق

 


سهراب سپهري

S.Sepehri


از مجموعه آوار آفتاب

پرچين راز

 

بيراهه ها رفتي، برده گام، رهگذر راهي از من تا بي انجام،

مسافر ميان سنگيني پلك و جوي سحر!

 

در تمام  باغ نا تمام تو، اي كودك! شاخسارزمرد تنها نبود

برزمينه هولي مي درخشيد

در دامنه لالايي، به چشمه وحشت مي رفتي، بازوانت دو

ساحل نا همرنگ شمشير و نوازش بود.

فريب را خنديده اي، نه لبخند را، ناشناسي را زيسته اي،

نه زيست را.

و آن روز، و آن لحظه، از خود گريختي، سر به بيابان يك

درخت نهادي، به بالش يك وهم.

در پي چه بودي، آن هنگام، در راهي از من تا گوشه گير

ساكت آيينه، در گذري از ميوه تااضطراب رسيدن؟

ورطه عطر را بر گل گستردي، گل را شب كردي، در شب

گل تنها ماندي، گريستي.

هميشه - بهار غم را آب دادي،

فرياد ريشه را در سياهي فضا روشن كردي، بر تب شكوفه

شبيخون زدي، باغبان هول انگيز!

و چه از اين گوياتر، خوشه شك پروردي.

و آن شب، آن تيره شب، در زمين بستر بذر گريز افشاندي.

و بالين آغاز سفر بود، پايان سفر بود، دري به فرود،

روزنه اي به اوج.

گريستي، « من » بيخبر، بر هر جهش، در هر آمد، هر رفت.

واي « من » كودك تو، در شب صخره ها، از گود نيلي بالا چه مي خواست؟

چشم انداز حيرت شده بود، پهنه انتظار، ربوده راز، گرفته نور.

و تو تنها ترين « من » بودي.

و تو نزديك ترين « من » بودي.

و تو رساترين « من » بودي، اي « من » سحر گاهي، پنجره ي

بر خيرگي دنياها سرانگيز!

*****