|
نور را
پيموديم، دشت طلا را در نوشتيم
افسانه را
چيديم، و پلا سيده فكنديم
كنار شن زار، آفتابي سايه بار، ما را نواخت. درنگي كرديم .
بر لب رود
پهناور رمز، روياها را سر بريديم .
ابري رسيد،
و ما ديده فرو بستيم .
ظلمت شكافت،
زهره راد يديم، و به ستيغ برآمديم .
آذرخشي فرود
آمد. و ما را در نيايش فرو ديد .
لرزان،
گريستيم . خندان، گريستيم .
رگباري فرو
كوفت : از در همدلي بوديم .
سياهي رفت،
سر به آبي آسمان سوديم، در خور آسمان ها شديم .
سايه را به
دره رها كرديم . لبخند را به فراخناي تهي فشانديم .
سكوت ما بهم
پيوست، و ما ماشديم .
تنهايي ما تا
دشت طلا دامن كشيد .
آفتاب از
چهره ما ترسيد .
دريافتيم، و
خنده زديم .
نهفتيم و
سوختيم .
هر چه بهم تر، تنها تر.
از ستيغ جدا
شديم :
من به خاك
آمدم، و بنده شدم .
تو بالا رفتي
و خدا شدي .
*****
|