|
باغ باران
خورده مي نوشيد نور
لرزشي در
سبزه هاي تر دويد :
او به باغ
آمد ، درونش تابناك ،
سايه اش در
زير و بم ها ناپديد
***
شاخه خم مي
شد به راهش مست بار .
او فراتر از
جهان برگ و بر .
باغ ، سرشار
از تراوش هاي سبز .
او ، درونش
سبزتر ، سرشارتر.
***
در سر راهش
درختي جان گرفت .
ميوه اش
همزاد همرنگ هراس .
پرتويي افتاد
و در پنهان او :
ديده بود آن
را به خوابي ناشناس .
***
در جنون چيدن
از خود دور شد .
دست او لرزيد
، ترسيد از درخت .
شور چيدن ترس
را از ريشه كند :
دست آمد :
ميوه را چيد از درخت .
*****
|