|
در
سراي ما زمزمه اي، در كوچه ما آوازي نيست.
شب، گلدان
پنجره ما را ربوده است.
پرده ما، در
وحشت نوسان خشكيده است.
اينجا، اي
همه لب ها! لبخندي ابهام جهان را پهنا مي دهد.
پرتو فانوس
ما، در نيمه راه، ميان ما و شب هستي مرده است.
ستون هاي
مهتابي ما را، پيچك انديشه فرو بلعيده است.
اينجا نقش
گليمي، و آنجا نرده اي، ما را از آستانه ما
بدر برده
است.
اي همه هوشياران! بر چه باغي در نگشوديم، كه عطر
فريبي به تار نهفته ما نريخت؟
اي همه كودكي ها! بر چه سبزه اي ندويديم، كه شبنم
اندوهي بر ما نفشاند؟
غبار آلوده راهي از فسانه به خورشيديم.
اي همه خستگان! در كجا شهپر ما، از سبكبالي پروانه
نشان خواهد گرفت؟
ستاره زهره از چاه افق برآمد.
كنار نرده مهتابي ما، كودكي بر پرتگاه وزش ها مي
گريد.
در چه دياري آيا، اشك ما در مرز ديگر مهتابي خواهد چكيد؟
اي همه سيماها! در خورشيدي ديگر، خورشيدي ديگر.
*****
|