|
قصه ام ديگر
زنگار گرفت:
با نفس هاي
شبم پيوندي است.
پرتويي لغزد
اگر بر لب او،
گويدم دل:
هوس لبخندي است.
***
خيره چشمانش
با من گويد:
كو چراغي كه
فروزد دل ما؟
هر كه افسرد
به جان، با من گفت:
آتشي كو كه
بسوزد دل ما؟
***
خشت مي افتد
از اين ديوار.
رنج بيهوده
نگهبانش برد.
دست بايد
نرود سوي كلنگ،
سيل اگر آمد
آسانش برد.
***
باد نمناك
زمان مي گذرد،
رنگ مي ريزد
از پيكر ما.
خانه را نقش
فساد است به سقف،
سرنگون خواهد
شد بر سرما.
***
گاه مي لرزد
باروي سكوت:
غول ها سر به
زمين مي سايند.
پاي در پيش
مبادا بنهيد،
چشم ها در ره
شب مي پايند!
***
تكيه گاهم
اگر امشب لرزيد،
بايدم دست به
ديوارگرفت.
با نفس هاي
شبم پيوندي است:
قصه ام ديگر
زنگار گرفت.
***** |