|
ايوان تهي
است، و باغ از ياد مسافر سرشار.
در دره
آفتاب، سر برگرفته اي:
كنار بالش
تو، بيد سايه فكن از پا درآمده است.
دوري، تو از
آن سوي شقايق دوري.
در خيرگي
بوته ها، كو سايه لبخندي كه گذر كند؟
از شكاف
انديشه، كو نسيمي كه درون آيد؟
سنگريزه رود،
سيماي ترا مي ربايد.
ترا ز تو
ربوه اند، و اين تنهايي ژرف است.
مي گريي، و
در بيرهه زمزمه اي سرگردان مي شوي.
*****
|