|
اي كرانه ما!
خنده گلي در خواب، دست پارو زن ما را
بسته است.
در پي صبحي
بي خورشيديم، با هجوم گل ها چكنيم؟
جوياي شبانه
نابيم، با شبيخون روزن ها چكنيم؟
آن سوي باغ،
دست ما به ميوه بالا نرسيد.
وزيديم، و
دريچه به آيينه گشود.
به درون
شديم، و شبستان ما را نشناخت.
به خاك
افتاديم، و چهره « ما » نقش « او » به زمين نهاد.
تاريكي
محراب، آكنده ماست.
سقف از ما
لبريز، ديوار از ما، ايوان از ما.
از لبخند، تا
سردي سنگ: خاموشي غم.
از كودكي ما،
تا اين نسيم: شكوفه - باران فريب.
برگرديم، كه
ميان ما و گلبرگ، گرداب شكفتن است.
موج برون به
صخره ما نمي رسد.
ما جدا
افتاده ايم، و ستاره همدردي از شب هستي سر مي زند.
ما مي رويم،
و آيا در پي ما، يادي از درها خواهد گذشت؟
ما مي گذريم،
و آيا غمي بر جاي ما، در سايه ها خواهد نشست؟
برويم از
سايه ني، شايد جايي، ساقه آخرين،
گل
برتر را در سبد ما افكند.
*****
|