|
از شب ريشه
سرچشمه گرفتم، و به گرداب آفتاب ريختم
بي پروا
بودم: دريچه ام را به سنگ گشودم .
مغاك جنبش را
زيستم .
هشياري ام شب
را نشكافت، روشني ام روشن نكرد:
من ترا
زيستم، شبتاب دور دست !
رها كردم، تا
ريزش نور، شب را بر رفتارم بلغزاند .
بيداري ام سر
بسته ماند: من خوابگرد راه تماشا بودم .
و هميشه كسي
از باغ آمد، و مرا نو بر وحشت هديه كرد .
و هميشه خوشه
چيني از راهم گذشت، و كنار من خوشه
راز از دستش
لغزيد .
و هميشه من
ماندم و تاريك بزرگ، من ماندم و همهمه
آفتاب
.
و از سفر
آفتاب، سرشار از تاريكي نور آمده ام:
سايه تر شده
ام:
و سايه وار
بر لب روشني ايستاده ام .
شب ميشكافد،
لبخند ميشكفد، زمين بيدار مي شود .
صبح از سفال
آسمان مي تراود
و شاخه شبانه
انديشه من بر پرتگاه زمان خم مي شود .
*****
|