|
به كنار تپه
شب رسيد.
با طنين روشن
پايش آيينه فضا شكست.
دستم را در
تاريكي اندوهي بالا بردم
و كهكشان تهي
تنهايي را نشان دادم،
شهاب نگاهش
مرده بود.
غبار كاروان
ها را نشان دادم
و تابش
بيراهه ها
و بيكران
ريگستان سكوت را،
و او
پيكره اش
خاموشي بود.
لالايي
اندوهي بر ما وزيد.
تراوش سياه
نگاهش با زمزمه سبز علف ها آميخت.
و ناگاه
از آتش لب
هايش جرقه لبخندي پريد.
در ته
چشمانش، تپه شب فرو ريخت.
و من،
در شكوه
تماشا، فراموشي صدا بودم.
*****
|