|
لب دريا،
نسيم و آب و آهنگ،
شكسته ناله
هاي موج بر سنگ.
مگر دريا دلي
داند كه ما را،
چه توفان ها
ست در اين سينه تنگ !
***
تب و تابي ست
در موسيقي آب
كجا پنهان
شده ست اين روح بي تاب
فرازش، شوق
هستي، شور پرواز،
فرودش : غم؛
سكوتش : مرگ ومرداب !
***
سپردم سينه
را بر سينه كوه
غريق بهت
جنگل هاي انبوه
غروب بيشه
زارانم در افكند
به جنگل هاي
بي پايان اندوه !
***
لب دريا، گل
خورشيد پرپر !
به هر موجي،
پري خونين شناور !
به كام خويش
پيچاندند و بردند،
مرا گرداب
هاي سرد باور !
***
بخوان، اي
مرغ مست بيشه دور،
كه ريزد از
صدايت شادي و نور،
قفس تنگ است
و دل تنگ است، ورنه
هزاران نغمه
دارم چون تو پر شور !
***
لب دريا،
غريو موج و كولاك،
فرو پيچده شب
در باد نمناك،
نگاه ماه، در
آن ابر تاريك؛
نگاه ماهي
افتاده بر خاك !
***
پريشان است
امشب خاطر آب،
چه راهي مي
زند آن روح بي تاب !
« سبكباران
ساحل ها » چه دانند،
«شب تاريك و
بيم موج و گرداب » !
***
لب دريا، شب
از هنگامه لبريز،
خروش موج ها:
پرهيز ... پرهيز ... ،
در آن توفان
كه صد فرياد گم شد؛
چه بر مي آيد
از واي شباويز ؟!
***
چراغي دور،
در ساحل شكفته
من و دريا،
دو همراز نخفته !
همه شب، گفت
دريا قصه با ماه
دريغا حرف
من، حرف نگفته !
***** |