|
كنار دريا،
با آب همزبان بودم .
ميان توده
رنگين گوش ماهي ها،
ز اشتياق
تماشا چو كودكان بودم !
به موج هاي
رها شادباش مي گفتم !
به ماسه ها،
به صدف ها، حباب ها، كف ها،
به ماهيان و
به مرغابيان، چنان مجذوب،
كه راست
گفتي، بيرون ازين جهان بودم .
نهيب زد
دريا،
كه : - « مرد
!
اين همه در
پيچ تاب آب مگرد !
چنين درين خس
و خاشاك هرزه پوي، مپوي !
مرا در آينه
آسمان تماشا كن !
دري به روي
خود از سوي آسمان واكن !
دهان باز
زمين در پي تو مي گردد !
از آنچه بر
تو نوشته ست، ديده دريا كن !
زمين به خون
تو تشنه ست ، آسماني باش !
بگرد و خود
را در آن كرانه پيدا كن ! »
***** |