|
((سفــر دوم ))
هنگام
هنگامه سفر
بود
اينك توهمي
كالوده مي
كند
سر چشمه زلال
تفاهم را
اي آفتاب پاك
صداقت،
در من غروب
كن .
اي لفظها،
چگونه چنين ساده و صريح
مفهوم ديگري
را.
با واژه هاي
كاذب مغشوش،
تفسير مي
كنيد؟
*****
ديگر به آن
تفاهم مطلق،
هرگز نمي
رسيم .
و دست آرزو،
با اين سموم
سرد تنفر كه مي وزد،
ديگر شكوفه
هاي عشق و شهامت را،
از شاخسار
شوق نمي چيند
افزون شويد
بين من و او،
گرد غبار هاي
كدورت،
فرسنگهاي
فاصله،
افزونتر!
*****
اكنون،
لبخند خنجري
ست
آغشته،
- زهرناك،
و اشك،
- اشك، دانه
تزوير زندگي ست.
آيا،
هنگام نيست
كه ديگر،
دلاله وقيح،
- هيزم كش
نفاق -
اين پير زال
رانده وامانده،
در دادگاه
عشق،
به اعتراف
نشنيد؟
يا
اين جغد شوم
سوي عدم بال و پر زند،
در عمق
اعتكاف نشيند!
*****
من شاهد فناي
غرور رود،
در ژرفناي
تشنه مرداب بوده ام
و ناظر وقاحت
كفتار
كفتار پير
مانده ز تدبيري
و شاهد شهادت
شيري
در بند و
خسته زنجيري.
ديدم،
تهديد، شور
شعله هاي شهامت را،
مرعوب مي
كند.
و همچنان
- كه سُم
گرازان تيزرو
روياي پاك
باكرگي را،
- به ذهن برف
منكوب مي كند
*****
اي كاش آن
حقيقت عريان محض را،
هرگز نديده
بودم .
ديدم كه
بيدريغ
با رشته
فريب،
اين رقعه
رقعه زندگيم كوك مي خورد .
دانش به
ناتوانيم افزود
ديدم كه آن
حقيقت عريان ز چشم من
مكتوم مانده
بود
در زير چشم
باز من،
- اما هميشه
كور
در شهرهاي
پاك مقدس
در شهرهاي
دور
ديو و فرشته
وعده ديدار داشتند .
*****
ديدم كه رود،
رود، كه يك
روز پاك بود
اينك در
استحاله سيال خويش
تسليم محض
پهنه مرداب مي نمود
*****
كو
يك خنده،
- يك تبسم
زيبا
يك صوت
صادقانه، يك آواي بي ريا؟
آري چه كرد
بايد
با دسته هاي
خنجر پيدا از آستين .
لبخند فريب،
و مهربان
صدايي اگر هست در زمين
سوز نواي
زمزمه جويبارهاست .
*****
آيينه را به
خلوت خود بردم .
آيينه
روشنايي خود را،
در بازتاب
صادق اين روح خسته ديد
اما
تو در درون
آينه مي بيني
نقش خطوط
خسته پيشاني .
پيري، شكستگي
و پريشاني
*****
آئينه ها
دروغ نمي گويند
و من،
آنقدر صادقم
كه صداقت را،
چون آبهاي
سرد گوارا،
با شوق در
پياله مسگون صبح
نوشيدم
*****
و بيم من همه
اين بود كه مباد
تنديس
دستپرور من،
در هم شكسته
گردد .
و بيم من همه
اين بود كه مباد
روزي به ناگه
از سر انگشت پرسشي
عريان شود
حقيقت تلخي كه هيچگاه
پنهان
نمانده بود
و بيم داشتم
كه مبادا كه روزگار
ويران كند
تمامي ايمان به عشق را
كه روزي آن
مترسك جاليز
در من نشانده
بود
و من،
افسوس مي
خورم كه چرا و چگونه، چون
آن آفتاب
روشن
آن نور جاري
جوشان عشق من
در شط خون
نشست،
در لجه جنون
.
***** |